این چهره بی نقاب، یعنی من.

 
بازگشت
نویسنده : - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥
 

سلام من برگشتم. اطلاعات وبلاگم گم شده بود و نمی‌تونستم واردم اکانتم بشم. بالاخره یافتمش. 


 
comment نظرات ()
 
 
بعدازظهر جمعه
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥
 

شده‌ام گهی اینجا و گاهی اونجا بنویس. اینورم بالاخره خونه‌ایست دیگه. قدیمی تر و با خاطرات بیشتر البته.

در آفیس نشسته‌ام. بعدازظهر دیروقت جمعه است. سگ در ساختمان پر نمی‌زند. موسیقی هم گذاشته‌ام و می‌نویسم. هی مقاله بخوان و هی بنویس. روزی ۱۰۰۰ لغت می‌نویسم. اگر ۹۰۰ تا ۱۰۰۰ نشود خانه برو نیستم. این تنها راهی است که این پروژه را تمام کنم. یاد پروژه‌ای افتادم که سال‌ها پیش در دانشگاه‌ تهران مسئولیتش را داشتم و کلی خفتم را گرفته بود. قبل از سفر به علم کوه بود. یادش به خیر همان جا یک بلاگ گذاشتم که من بیخیال علم‌کوه نمیشوم. پروژه صبر کند تا برگردم. امروز بعد از فکر کنم هفت یا هشت سال دیگه علم کوهی نیست. ولی پروژه‌ای هست. و این هم تمام می‌شود و به خانه برمی‌گردم.

امروز بعدازظهر باران زیبایی بارید. من عاشق این باران بعدازظهرهای تابستان اینجا هستم. دل آدم را با خودش می‌برد. هوایی می‌کند. آسمان ابری و زیبا می‌شود. رگبار می‌آید و می‌رود. خلاصه کلی دلم باران می‌خواهد.


 
comment نظرات ()
 
 
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
نویسنده : - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳
 

رقص عطر گل یخ را با باد٬
نفس پاک شقایق را در سینه کوه٬

صحبت چلچله‌ها را با صبح٬ 
نبض پاینده هستی را در گندم‌زار٬ 
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل...


 
comment نظرات ()
 
 
گیجی
نویسنده : - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۳
 

این روزها کمی گیج هستم. مسائل زیادی هست که ذهنم رو به خودش مشغول کرده. مسیر تحقیقم کمی ناهموار شده. هرچه بیشتر روی موضوع خرده اقلیم ها و آب و هوا در شهر کار میکنم کارم بیشتر پیچیده می شه و تردید بیشتری راجع به موضوعی که کار می کنم به سراغم میاد. شاید خاصیت تحقیق کردن این باشه. تو برخی موضوعات، از دور می تونی دورنمای منطقی و درستی ترسیم کنی ولی وقتی که توی قضیه می ری می بینی به این روشنی و شفافی هم که فکر می کردی نیست.

تا حالا فکر می کردم که خرده اقیلیم و اب و هوا می تونه توی طراحی شهری خیلی مهم باشه. هنوزم که از دور نگاه می کنم مهمه. ولی جزئیات قضیه کمی دلسردم کرده. 


 
comment نظرات ()
 
 
ایستاده ای در آخرِ راه
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩
 

اندک جانی باقی مانده از تلّ اندوه همیشه که می کشدم در این دالانِ تاریک و نمور و سرد. امیدی هست که تو باشی و نظر کنی و رها سازی. چاره ای نگذاشته ای که باورت کنم که اگر نکنم، میان زمین و هوا در بیابانت معلق هستم. هنوز اگرچه پاسخ اعتمادم را نداده ای. هنوز اگرچه دستی که به سویت دراز کرده ام را نفشرده ای. آری، من در انتظارم. 


 
comment نظرات ()
 
 
پرسش
نویسنده : - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸
 

هرکسی از یک جا شروع می شود و یک جا هم تمام می شود. هر کسی یک جایی نصف می شود. یکجایی به ده درصد آخرش می رسد. آنوقت من الان کجا هستم؟ تو کجا هستی؟

ما چقدر چیز بلدیم؟ چیزهایی که بلدیم چقدر به دردمان می خورند و چقدر دیگر چیز یاد خواهیم گرفت؟ کجاییم؟ چه چیز یاد بگیریم؟ بایستیم؟ کافی است؟ ادامه دهیم؟

ما کجا هستیم؟ از کجا آمده ایم؟ چقدر اینجا می مانیم؟ مقصد بعدی کجاست؟ کجا باید بمانیم؟ کی باید حرکت کنیم و برویم؟ چقدر در راه خواهیم بود؟

زندگی ارزشش چقدر است؟ با هم بودنهایمان چقدر؟ تجربه کردنهایمان چقدر؟ فهمیدنهایمان چقدر؟


 
comment نظرات ()
 
 
روز بد
نویسنده : - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸
 

در مجموع امروز روز بدی بوده. من هم حوصله چیزی و کسی و ندارم. در واقع می تونم بگم زندگی کلا تو پاچست. هر کس هم که جرات می کنه و به من می گه که من غر می زنم و شکایت می کنم، براش آرزو می کنم که به روزگار من گرفتار بشه، تا اون وقت برابر که شدیم، ببینم که غر می زنه و کی خوشه. 


 
comment نظرات ()
 
 
بخشی از قصه احمد آقا
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩
 

احمد آقا صبح که ساعت عقربه دار گردش زنگ زد، بیدار شد. بیدار که نمی شه گفت. پیش خودش داشت فکر می کرد چرا باید هر روز صبح از خواب بیدار شود، آنهم زود و بدود دنبال کار و زندگی. سید احمد خیلی روزهای جمعه و پنج شنبه را هم کار می کند. 

«امروز چند شنبه است؟ کجا باید بروم؟ کدام کارم مانده؟ با کی قرار دارم؟»

احمد هنوز بیدار نبود. داشت از خودش می پرسید که چه کنه امروز؟ کم کم یادش اومد، یه کارِ ناتموم داره تو مغازه، بعد یه سر باید بره خونه آقای بشیری معلم مدرسه تا درِ خونه اش رو تعمیر کنه. یه سری کار خورد و ریزه دیگه هم هست. صدای پرنده ها از حیات می اومد. گنجشک ها و قمری ها و یاکریم ها داشتند سرِ گندم ها و خورده نون هایی که احمد دیشب ریخته بود تو باغچه با هم دعوا می کردند. آبِ حوض هم چند وقته که کثیف شده و باید عوض بشه. 

«وقت نمی کنم که لامصب. جمعه صبحی بیرون نرم و کمی به خونه برسم، باید یه سر هم به پشت بوم و پوششش بزنم. فردای روز زمستون بیاد دیگه سخت می شه. تا کار نداده دستم باید ردیفش کنم»

خوبیش این بود که دیشب که داشت می آمد خونه یه سنگک سفارشی داده بود شاطر براش زده بود. صبحونه می شد خورد.

«ای خاک بر سرِ بی حواسِ من کنند، نون سنگک تازه بدون پنیر چه فایده داره آخه؛ پنیر نگرفتم دیشب»

با چشم های نیمه باز و نیمه بسته رفت حیاط و پاش رو روی پله های چرخوند تا اون دمپایی ها رو پیدا کنه. اول رفت دست به اب. بعد اومد و کنار حوض نشست. چند تکه ابر تو آسمون بود. این وقت تابستون دیدن ابر تو اسمون کویر دو تا تکه هم که باشه غنیمته. مشت هاش رو پر آب کرده و آب و کوبیده به صورتش. چند بار پشت هم. بعد هم کمی اب زد به موهاش و دستی هم توی موهاش کشید. حالا کم کم بیدار بود دیگه.


 
comment نظرات ()
 
 
حرفهای از جنس آقا جلالی
نویسنده : - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩
 

در واقع آدم به تنهایی یک تکه مزبله ای بیش نیست. در کنار رفقا و خانواده است که معنی پیدا می کند و قوام می یابد و شعور دار می شود. ما جهان بینی خود را از جامعه و خانواده داریم. ما درکمان از عشق و محبت و حسادت و غرور و همبستگی را از خانواده و جامعه داریم. با هم فکر می کنیم و با هم فلسفه بافی می کنیم. درد دل می کنیم و حتی با هم درباره هم حرف می زنیم. من هم جوانیم را از مباحثه با دوستان معنی دار کرده بودم. کوه می رفتیم و ساعت ها راه می رفتیم، ساعت ها اتوبوس و ماشین سوار بودیم، شب ها با هم توی چادر می خوابیدیم، کنار آتش آواز می خواندیم، حرف می زدیم، بحث می کردیم.

آقا جلالی داشتیم که خیلی با هم ایاق بودیم. در و دشت که می رفتیم سفره دلمان را کنار سفره غذامان باز می کردیم. از آینده می گفتیم، از برنامه داشتن و نداشتن برای زندگی می گفتیم. از معنویت و نفسانیت هایمان قصه تعریف می کردیم. زمانه گذشت و من راه خودم را رفتم و او راه خودش را. حالا خیلی حرف ها هست که حرفهای آقا جلالی است. با کس دیگر نمی توان گفتشان. یک چیزهایی را می فهمید از کلامم و از دلم که سخت کس دیگر بتواند بفهمد. 

حالا سوال های بی جوابِ من از هستی چیزهایی شده که کسی نمی تواند راحت جوابش را بدهد حتی کسی نمی تواند بشنود. شاید آقا جلال هم نتواند. ولی آن وقت ها می توانست.

این حرف ها و این ناله ها مثل دل پیچه می ماند، مثل بادی که به دل می پیچد. هست. به ناگاه همچین می گیرد که زمین گیر می شوی. زمین گیر یعنی که دیگر حال برخاستن و نشستن و خوابیدن نداری. 


 
comment نظرات ()
 
 
خواب، کالبد، روح
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸
 

خیلی درس دارم ولی تمرکز و حوصله انجام دادن کارهام رو ندارم. کلی مشق مونده واسه فردا. الان هم نیمه شب شده. 

بعضی وقتها آدم ها رو اعصاب من می رن. بدجوری هم می رن. فکر می کنند که اونها درست فکر می کنند و بقیه اشتباه با معیارهای خودشون همه رو قضاوت می کنند. زندگیم پیچیده شده و اینها هم رو اعصاب من. بگذریم.

چند روزیه دارم به خواب دیدن فکر می کنم. این از اون چیزهاست که خیلی برای توجیه کردن ما استفاده شده و می شه که بگن انسان چیزی به جز کالبده. اصل انسان روح است. روح که می تواند تفکر کند، روح که می تواند وقتی ما خوابیم به این طرف و آن طرف برود. و خیلی چیزهای دیگه.

من فکر می کنم. خواب دیدن می تونه خیلی چیز مادی و طبیعی باشه. یعنی این دلیل مناسبی بر این نیست که ما روح داریم. یا زندگی غیر مادی هم داریم. خواب دیدن می تونه صرفا یک اتفاق شیمیایی در مغز ما باشه. یک چیزی که می تونه از ترکیب برخی آموخته ها شکل بگیره و ترکیب جدیدی هم به خودش بگیره. خواب دیدن می تونه یک پدیده مغزی باشه که زمانی که مغز کاملا تحت کنترل نیست، یکسری قطعات پازل رو با ترکیبی جدید کنار هم می چینه. در واقع وقتی خوابیم، نا خودآگاه مغز ما در حال کار کردنه. ناخودآگاه مغز هم یک چیز متافیزیکی نیست. خیلی وقت ها تجربه کردم که مثلا توی خواب درام با یک شخصیت صحبت می کنم، یا برخوردی می کنم و در جریان اون صحبت یا در جریان خواب، اون شخصیت عوض می شه و تبدیل می شه به کسی دیگه. این می تونه جابه جا شدن قطعات پازل باشه. یعنی چون مغز تحت کنترل نیست، نمی تونه قطعه پازل را تا آخر سر جای خودش نگه داره، از دست می ده و دوباره بازسازیش می کنه. تمام این فرایندهای مغزی ما هم با حرکت مواد، ترشحات آنزیمی و جریان های ذره ای انجام می شه. وقتی هم که مغز کنترل کامل نداره، این جریان ها می تونند قاطی بشن و یا درست تولید و توزیع نشن. خلاصه من متخصص مغز و اعصاب نیستم. مطالعه هم ندارم. اینها رو هم دارم از فهم ناقص خودم می گم. چه بسا چرند هم می گم. ولی می گم اون طرف قضیه هم خیلی دلایل قانع کننده ای برای اینکه بگن، خواب دیدن ناشی از تعامل روح با دنیای غیر ماده هست، ارائه نشده. همون قدر که حرف های من از شکمم خارج شدن، حرف های اونوری ها هم از شکم کسی دیگه خارج شده. اگه آدم بی طرف به قاضی بره، هیشکی حرف حساب نزده این وسط.


 
comment نظرات ()