این چهره بی نقاب، یعنی من.

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢۳
 

هوا خيلی سرد شده. زمستونيه زمستونی.

ديگه شايد کسی واسه اينکه گرم بشه نمی ره زير «کرسي». يا به قول عمو يادگار اين روزا با ايران رادياتور کی می ره به خواب!!

ديگه امروزی ها و بالاشهری ها که اصلا نمی دونن «کرسي» چی هست؟!!

اين چند روزه که هوا همچين مثل قديما سرد شده، تو چشمای پدر می شه خاطره روزهای با «کرسي» زندگی کردن رو خوند. خاطره اتاق سرد و ميز و لحاف سنگين و گرم کرسی. خاطره شب نشينی های فاميل دور کرسی و قصه های پدر بزرگی که من فقط تعريفش رو شنديدم. خاطره ورجه وورجه کردن بچه گانه پدر زير «کرسي» . خلاصه از اون آدما و از اون زمونه فقط خاطره هاش مونده.

کاری نداريم، ما که نه ديديم و نه بوديم. فقط همينو می دونم که وقتی از هوای سرد و يخی بيرون می يای تو خونه، تصور اينکه وسط اتاق يه «کرسي» که زيرش زغال گرمه و يه لحاف کته کلفت هم روشه خيلی چيزه معرکه ای به نظر ميرسه. عوض دخيل افتادن به رادياتور شوفاژ می تونستی، جلدی بخزی زير کرسی و گرم شی. 

« چه فکر نازک غمناکی »!!!


 
comment نظرات ()