این چهره بی نقاب، یعنی من.

 
نترس، بایست
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢۱
 

« اگه تصمیم گرفتی که بری،‌ محکم پاش وایسا. هر رفتنی یه دلشوره داره!‌ نترس،‌ به مادر گفتم که پشت سرت آب بپاچه. تردید نکن!‌ یا این وری باش یا اون وری. همیشه بهت گفتم که بی جهت مکث می کنی. اول و آخرش یه تصمیمی باید بگیری. اهل خطر باش،‌ که زندگی بی خطر کار کد بانوهای خانه داره! برو؛ بشکن؛ خراب کن؛ از این رو به اون روش کن؛ متحول کن؛ دوباره بهترش و می سازی؛ رنگ و روح تازه بهش می دی. فقط اگه رفتی مصم برو،‌ اگه پاهات بلرزه یه بازنده بزرگ خواهی بود. »

هوشنگ خان یه پک عمیق به پیپش زد و نگاهش و به قله کوه، ته دشت دوخت. من سخت اندیشه ناک خط خطی کردن کاغذام و ادامه می دادم.


 
comment نظرات ()