این چهره بی نقاب، یعنی من.

 
 
نویسنده : - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٧
 

کنار خيابون٬ ميون جمعيت٬ يه مرد خيس تر از همه به نظر می رسيد. چند تا دفترچه ۴۰ برگ نو ولی خيس تو دستاش بود.کاپشن کهنه او تاب اين بارون رو نداشت. نگاهش گه گاه ماشين های لوکس رو دنبال می کرد... .

آزادي...؟

آزادی...؟

مامان می گفت: « به به عجب بارون شيرينی می باره.برکت خدا رو می بينی؟! ».


 
comment نظرات ()