این چهره بی نقاب، یعنی من.

 
 
نویسنده : - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱۸
 

کوير بودم.گسترده بود و وسيع.در آنجا عقدا را ديدم، زيبا بود و ويرانه. شهری که روزی پرفروغ و استوار می درخشيد. اکنون تنها خاطره هايش را به ديوارهايش آويخته بود. با اين همه، هنوز جان داشت و زندگی در آن هر چند کم سو و بی رمق جاری بود. مثل انارهايش که هنوز بر درخت حياط های متروکش، حضور داشتند. و اين سوال بی جواب هميشه، که چرا کاری نکرديم و تماشا کرديم تا عقدا هامان ويران شوند و ويران بمانند ؟؟!!!


 
comment نظرات ()