این چهره بی نقاب، یعنی من.

 
 
نویسنده : - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٥
 

نمی دونست چرا از دست عالم و آدم عصبانیه؟! حوصله هيچ کس و هيچ چيز و نداشت!! از در وارد شد،‌ خيلی آروم کتش و درآورد و نشست!! يه پاکت سيگار درآورد و شروع کرد دونه دونه کشيدن!!

« يه نسکافه؛ لطفا. »

دو ساعتی گذشت و هنوز داشت با پاکت سيگارش بازی می کرد.

« صورت حساب؛ لطفا. »

حوصله نداشت بره!! نمی دونست کجا بره!! کتش و دست گرفت و راه افتاد...


 
comment نظرات ()