این چهره بی نقاب، یعنی من.

 
تو ساحل آرومی و من موج پريشونم،‌ راز دل دریا رو می دونی و می دونم
نویسنده : - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢
 
گاهی دیدی دل زدگی از زندگی آنچنان بهت غلبه می کنه که می خوای فریاد بزنی، اگه بخوام تا تهش نرم کی و باید ببینم. اما می دونی چاره ای نیست و روزهای بی روح و ناروشن و باید سر کنی به امید اینکه یه روز خوش فردایی، پس فردایی، یه روزی بیاد. آدم از سکون بیزاره و من در سکونم. من دلم می خواد تو خاطراتم زندگی کنم. می خوام موسیقی های خاطره انگیز رو گوش کنم و به فراز و نشیب گذشته فکر کنم. از حال و آینده بیزارم. من گذشتمو دوست دارم. ثبات فکری،‌کاری،‌ذهنی می خوام. دوست ندارم هر شب به خاطر پرش هایی که نمی دونم به سراغم می یاد بخوابم. دلم می خواد مثل گذشته سرم و که می ذارم رو بالش تا صبح تفهمم چه بهم گذشته. دوست ندارم که همش کابوس ببینم. هوشنگ خان می گه پاشو و تکونی به خودت بده و این فضا رو عوض کن. می گه اگه حال نداری به خاطر خودته. می گه تقصیر خودته. ولی نه هوشنگ خان اینبار از اینکه کارهایی رو که بهم گفتن بکن و انجام ندم،‌از اینکه درس نخونم، از اینکه دنیا رو سرم هوار کنم لذت می برم. مرحوم امیر علی می گفت، چرا فلان کار و نکنم، تا وقتی که بهم لذت می ده انجام می دم. جونش و هم پای همین حرفش داد. گاهی فکر می کنم دست دلش خوش بود کاری رو انجام می داد که دوست داشت.
 
comment نظرات ()