این چهره بی نقاب، یعنی من.

 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٥
 

عجب مملکت مزخرفی این انگلستان. تا دیروز حس بهار آدم و می کشت، آفتاب و شکوفه و گرما و عطر و... اما از امروز یک هو دوباره هوا شد زمستون. خیلی زمستون. سرد و مرطوب. هر خطه عالم یه طوریه همینه دیگه.

نمی دونم چرا این چند وقته تجربیاتم به کمکم نمی یان. انگار نه انگار که من کلی درس خوندم و تجربه دارم. می خوام که به یه موضوع فکر کنم انگار شدم دانشجو سال یک. عجب بساطی شده ها.

دنیا پیچیده است. خورشید و ماه و فلک درکارند و توی هر کاری فضولی می کنند. هر کاری می خوای بکنی می بینی یه عالم عامل مختلف و باید کنترل کنی. نمی شد خدا این دنیا رو یه کم ساده تر درست می کرد. همه مسائل اینقدر قر و قاطی نبود.


 
comment نظرات ()