این چهره بی نقاب، یعنی من.

 
حیرانه
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٦
 

گاهی آنچنان بی روح بودن را در خود حس می کنم که گویا سالهاست مرده ام و دیگر آرزویی برای زندگی خود ندارم و گاهی آنچنان پرآرزو می شوم که در رویای آینده ساختگیم غرق می شوم. در حیرت این روح سرکشم مانده ام که چرا هیچ گاه افسار آن به دستم نیست. می اندیشم که آیا اوست که هرجا می خواهد می کشاندم یا این منم که عنان روح در دستم است.

امروز نیز میان گذشته و حال و آینده گم بودم. حال چه کنم و فردا چه کنم. نمی دانم چرا این همه آموزه های ارزشمند و شعر ها و ... را از یاد برده ام که غصه فردا را مخور و حال را دریاب. نمی دانم. گاهی می شود و گاهی نمی شود. گاهی آدمی منطقی بودن را یادش می رود و هر نوع وهمی را در سر می پرورد. چرا این قدر سرگردان؟ چرا این قدر حیران؟ چرا اصل و ابتدا و انتها را فراموش می کنیم؟


 
comment نظرات ()