کاش می شد آدمی همچون بنفشه ها وطنش را با خود ببرد هر کجا که خواست

آدم ها هم مثل درخت ها هستند. ریشه دارند و شاخه و برگ. آدم ها هم مثل درخت ها البته انواع مختلفی دارند. بعضی هاشان ریشه های ضعیفی دارند چون آب همیشه در دسترس بودده و لازم نبوده برای به دست آوردن آب خیلی عمیق و گسترده شوند. بعضی درخت ها اما در سختی و بی آبی زیست می کنند و به همین خاطر ریشه هاشان را همه جا می دوانند و عمیق و بسیط می شوند. 

برای آنها که ریشه عمیق دارند حرکت سخت است. از جایی به جایی شدن آسان نیست. گاهی مرگ آور هم هست. باید ریشه های خود را قطع کنند، رنج بکشند و آخر معلوم هم نیست که اقلیم جدید به شاخه و برگشان بسازد یا نه. ریشه چیزی نیست که بشود در هر خاکی دواندش. ریشه جا می ماند، عادت می کند، می چسبد و با خاک یکی می شود. این قانون درخت هاست.

یک مرکز خریدی در تهران ساختند که اتفاقا طراحش هم دوست ما بود. وسطش هم چندتا نخل کاشتند. نخل ها را از جنوب آورده بودند، نمی دانم چطور ولی من همیشه غربت و تنهایی نخل ها و رنج سفرشان را احساس می کردم. از سادگی جنوب و بی تکلفی آنجا آمده اند بودند توی یک مرکز خرید که آدم هایش نمی دانم از چه قماشی هستند و حس و درونشان چه رنگی است.

نخل ها غریب بودند، نخل ها شاید دوام بیاورند ولی غریب بودند. نخل ها را شاید جاهای خیلی آرامتر می بردند، شاید نخل ها را می بردند جاهای خوش و آب و هوا، شاید جاهایی که آب شیرنتر باشد و آب در دسترس باشد ولی غربت نخل ها بعید می دانم که تمام می شد.

آدمی ریشه است و ساقه و برگ. آدمی اقلیم دارد. اقلیمش با هر جایی جور نیست. آدمی یک بازه شاید صد ساله باشد و فراموش کردن یک چهارم اولش از فراموش کردن همه یک چهارم های دیگرش خیلی سخت تر است. همان یک چهارمی که ریشه اش با خاک آشنا شده، خاک را فهمیده، اقلیم را فهمیده و درخت بودن را فهمیده.

/ 1 نظر / 7 بازدید
مهدا

تجربه این سالها و جابه جایی هامون منو به این نتیجه رسونده که به جای درخت بودن قاصدک باشم آزاد و رها! بدانم از کجا آمده ام، و به کجا می روم... اما وابسته جایی یا چیزی نباشم... این سبک بالی آرامش روحی بی نظیری به آدم میده.... هر کجا باشم باشم... آسمان مال من است