خانه پاییزی من

پاییز فصل خوبیست. فصل دلگیری هاست. فصلی است که همه غربت هایت را یاد آوری می کند. فصلی از رنگ های گرم در هوای سرد. فصلی که آفتابش آدم را گربه وار گرفتار می کند. هنوز نتوانسته ام پاییز را با شروع مدرسه تفکیک کنم. از بس که پاییز شد و رفتیم مدرسه و خوب کمتر کسی شاید باشد که مدرسه را با آن معلم های بی رحمش دوست داشته باشد.

خانه ما کوچک بود. حیاط نقلی با صفایی داشت. پدرم خیلی ایوان و پنجره دوست دارد. به همین خاطر هم نشیمن خانه پنجره های قدی بلند دارد. پاییز که می شد، آفتاب بی جون و مایل همه نشیمن را می گرفت. مادرم اغلب پرده ها را می کشید که رنگ و روی فرش و ... نپرد. ولی من آفتاب را دوست داشتم. از مدرسه که بر می گشتم، ناهار را می خوردیم. بابا مثل همیشه برای چرت ظهر به اتاق می رفت. مادرم را معمولا بعد از ناهار در حال نماز به یاد می آورم. صدای آرامش را می شنیدم. ص را ولاضالین را بیشتر. من یک متکا می گذاشتم زیر دلم و دمر می افتادم روی دفتر و کتاب. افتاب از پشت می خورد به تنم و داغم می کرد. طبیعتا با این وضع خیلی به خودم فشار می آوردم، نیم ساعت بیشتر بیدار نمی ماندم. زود چشم ها گرم می شد و خط های کتاب بی معنا می شدند. مقاومتم به سر می آمد.  متکا را زیر سر می گذاشتم و چشم ها را به آرامشی انگار ابدی می سپردم. کمی بعد حس پوشش یک پتو را روی خودم احساس می کردم. بدون اینکه چشم هایم را باز کنم می دانستم مادر است که پتو داده است به رویم. همان جا زیر آفتاب دوست داشتنی پاییز آرام می خوابیدم. آرامشی که نمی دانستم هدیه ای ابدی نیست. یک ساعت یا نیم ساعت بعد، پدر بالای سرم نشسته بود، آرام فکر می کرد، کتابی می خواند یا از همان ته نشیمن خیره می شد به حیاط. نمی دانستم به چه فکر می کند. چایش را می نوشید و فکر می کرد. همیشه دو استکان چای. غلطی می زدم و با خودم مذاکره ای می کردم و بالاخره می رفتم، یک چای لیوانی می ریختم و چرت بعد از ظهر را با یک چای دبش تمام می کردم. 

شاید این تصویر برای من پر رنگ ترین تصویر پاییزی باشد. دوستش دارم.

/ 2 نظر / 3 بازدید
V

سلام خیلی از نوع نوشتنتون خوشم اومد خیلی طبیعی و و جالب نوشتین با شبیه سازی کامل. خودم رو تونستم جای شما فرض کنم

نازنین

حس پاییز رو کاملا به آدم می داد خوب بود. مرسی