روزنامه های هوشنگ خان

آفتاب از لابه لای پرده ها تابیده بود توی نشیمن و چند تا خط روشن روی فرش قرمز انداخته بود. معلوم بود که شوفاژ دم پنجره روشنه چون هوای بالای شوفاژ دچار شکست می شد و می رفت بالا. هوشنگ خان روزنامه هاش رو بست و تا کرد و آروم گذاشت رو میز، عینکش رو در آورد و کمی چشم هاش و مالید و یه خورده خیره شد به یه جا و بعد کم کم سرش رو تکون داد و آه کشان گفت «هیهات». انگار که روزنامه ها خبرای خوب نداشتن که هوشنگ خان اینطوری حالی به حالی شد. آروم بلند شد و رفت طرف سماور و یه چایی واسه خودش ریخت و ظرف خرما رو هم از کنار سماور آورد با لیوان چایش گذاشت رو میز. خواستم بگم هوشنگ خان بی خیال. تا بوده تو این مملکت وضع همین بوده که دیدم چی بگم و سکوت کردم. کتابش رو برداشت و عینک رو به چشم گذاشت و شروع کرد به خوندن. آروم و بی صدا. 

/ 0 نظر / 4 بازدید