حیات کوچک ما

چون پرنده باش که وقتی خیالت پر می کشد، آنقدر بلند بپرد که از قوانین زمین دور شود و آسمان را پهنه تعمیق ذهنش کند.

چند وقتی است که یاد درخت انجیر حیاتمان هستم. حیات خانه پدری در کرج. حیاتی کوچک که برای بزرگ بود. آنقدر بزرگ که هر گوشه اش خیال را پر داده و امروز خاطره ها بر آن می نشینند. آن گوشه که باغچه بود، آن گوشه که کفترها بودند، آن گوشه که زمانی درخت اناری بود و بعد بریدیمش، آن گوشه که پنجره بود، آن گوشه که حوضی بود، آن کنج که دری به کوچه باز می شد، و آن پله ها که بارها خوردم زمین و زخمین و غمگین شدم. آن حیاتی که تابستان ها مهمان می کرد شبهایش ما را. تابستان ها صبح ها می شستیمش، بعد از ضهر آب می زدیم که خنک شود و زیلویی پهن می کردیم و می نشستیم، هندوانه و پنیر و سبزی می خوردیم. آنقدر بزرگ بود که بشود توپ بازی کرد. تابستان ها ظهر که می شد و همه زیر کولر خواب بودند، حیات داغ جایی بود که من با مورچه ها، زنبورها، مگس ها، کرم ها و جوجه هایم بازی می کردم. زمانی هم تابی داشتیم در حیات. 

کوچکی مرا فهمیده بود و برایم بزرگی می کرد.

/ 0 نظر / 7 بازدید