تناقضات مغلق من

تو فکر بودم و داشتم تحلیل وار نگاه پر معنایی به کاغذها و خونه زندگیم می کردم. هوشنگ خان انگار که چند دقیقه ای یا شاید هم بیشتر چند روزی، حواسش جمع من بود که دارم چه کار می کنم، عینکش رو با انگشتش هل داد بالا، انگشتاش و کرد تو ریش ها و اونا رو مرتب کرد و با صدای آروم خودش که توی سکوت من معنای بیشتری پیدا می کنه گفت:

"می دونه چیه پسر، توی مملکتی مثل ایران، سیستم اونقدر گرفتارت می کنه که فرصتی برای تفکر عمیق نداری. همش به این فکر می کنی که سر کار چه کار کنی و با فلانی چطور حرف بزنی. چطور عروسی آخر هفته رو بری یا بپیچونی و امشب شام با دوستات کجا بری و فردا شب چه کار کنی و برای فلان سفر داخل و خارجت چطوری پول و زمان تهیه کنی. ببین. دو ساعت باید رانندگی کنی و شش دنگ حواست جمع باشه و فحش بدی و بخوری. بعد تصادف می کنی و یک هفته باید بری دنبال کار بیمه و صاف کار. آخر ماه هم حقوق نمی گیری و داری فکر می کنی که ماه دیگه چی می شه. اینا خیلی از حافظه فعال تو رو اشغال می کنه.

ولی اینجا کاری نداری. فکرت آزاد شده. وقت پیدا کرده. تو می شینی اینجا، درس می خونی، کتاب می خونی، می نویسی و فکر می کنی، خیال می کنی، فکر می کنی و راه می ری و دوباره فکر می کنی. خوب خیلی طبیعیه که از توی این فکرها هی تناقض بکشی بیرون. به ویژه ما که تاریخ و فرهنگ و خانواده و جامعه و سیاستمون کلا متناقض بارمون آورده. حالا که وقت پیدا کردی، نشستی داره مثل فیلسوف ها به هدف کلان زندگی فکر می کنی و بعد می گی حالا چی؟ خب سوال های بی سر  و ته نکن دیگه! جنبه داشته باش. حالا که داری فکر می کنی، تناقضاتش رو حل کن. بیرونش نکش، بکنش تو."

/ 0 نظر / 6 بازدید