پرسه

پرسه زدن یعنی، دلت را برداری و راه بروی. با پاهایی روی زمین ولی با خیالی در آسمان. خیالی که پر می کشد به هرجا، به هر فکر؛ سری به خانه چلچله های می زند، چرخ ریسک را دنبال می کند. سر زده به خانه پدری می رود، روی درخت انجیرِ قطع شده اش می نشیند و می خواند و نگاه می کند.  خیالی که دریاچه نمکِ کویر، انگار، مهدِ اوست. به آنجا می رود که سکوت است، که افق باز است که خدا هست. از آنجا پَر می کشد بازبه آران و بیدگل به کاشان به اصفهان از آنجا به یزد، به شاهچراغ به خرابه های بم به صخره های ساحلِ چابهار و به آب می زند. به موج که نسیان حروف و کلمات را غرق کند.

پرسه زدن یعنی، فکر را رها کنی در جولانگاهِ بی نظمِ دغدغه های روزمره. که کلنجار برود با ستاره و ماه، با استاد و شاگرد، با گرمی تابستان، با بادهای پاییز، با مرگ و زندگی با اشک و خنده. آنجا که هر کدامِ اینها فکر را دوره می کنند و هرکدامشان مشتی، لگدی، نوازشی حواله مان می کنند.

پرسه یعنی فکر را در عرصه تناقضات فلسفی و فرهنگی و اقتصادی تنها بگذاری به حالِ خودش. بیچاره. صدای به شماره افتادن نفس هایش از میان خاک های برپاشدۀ این جنگِ نابرابر شنیده می شود. چه خس خسی می کند سینه اش. کاش کشاورز بودم و کار می کردم سرِ زمین تا بیلی داشته باشم که بتوانم با آن این تناقضاتِ بازیگوشِ تزویرگر را دنبال کنم و فراری دهم.

پرسه می زنم، آرام و یواشکی در باغِ مخفیِ داستان های کودکی که کتابش را وقتی چهارده ساله بودم از یک کتاب فروشی در تبریز خریدم. به سفر رفته بودیم یکی دو هفته و روزی از کودک شمرده شدنِ خویش سرخورده بودم. راه حل من از همان ابتدا هم برای همه سرخوردگی ها، تضادها و طغیان ها پیاده پرسه زدن در خیابان های شهر بود. به کتاب فروشی که رسیدم، مکث کردم، کتاب خریدم و برای اینکه یادم رفته باشد سرخورده هستم کتاب خواندم. در سفر، خانه فامیل، توی قطار و بعد در خانه. کتاب هم انگار دنبال چیزی مخفی بود و من انگار دنبال چیزی مخفی در درون خود. 

/ 1 نظر / 10 بازدید
الهه

چه پرسه قشنگی ..... افسوس که پرسه های مرا همان افکار عصیانگر بهم میریزد ....کاش بیل داشتم همان بیل... و کاش راهی بهتر پاسخی برای تناقضات ؟؟!! و شاید بهتر از آن کسی نشانم میداد راه کجاست؟ چرا نمیابمش زیبا بود