نابخردنامه

در برهوت و بی خردی که صفای دل ها کدر گشته و گاه ناگاه دلهامان دچارِ نااستواری می شود، تن من می لرزد از فردای نامعلوم و نامهربانی که آرام دارد همه مان را در بر می گیرد. خدا مهرش را از مردمان بی خرد، کج اندیش و بددل دریغ می کند نه اینکه خدا راه رحمت را ببندد بر بندگانش، که روح قدسیش از بستن و ندادن و نبخشیدن منزه است. این بندگان هستند که راه رحمت را بسته اند. 

اندیشه می کنم از روزهایی که هست و می گذرد که من اندیشه نمی کنم. اندیشه به خود و اندیشه از خود. که روز می گذرد و من نادانتر از صبحم. که روز می گذرد و من یاد نگرفته ام و یاد را رهنمونِ آن مقصد پایانی نکرده ام. روز گذشته و من در روزمره گی کردن متبهرتر شده ام. روز گذشته و من در بدانیشی داناتر شده ام. روز بگذشته و ندانسته ام که فردا به چه کار مشغول خواهم بود. روز بگذشته و من گام به راه کامروایی نگذارده ام. روز بگذشته و من همچنان در نادانیِ بسیطِ خود به دنبال حفره ای هستم برای پنهان شدن و برای گریختن. اینچنین است که باید خود را دفن کنم در نابخردی.

/ 0 نظر / 4 بازدید