هذیان می گویم امشب انگار

گاهی برخی چیزها در هم می پیچد. غم و شادی به هم طوری تنیده می شود که پندار آدمی را به ناکجا و توهم می برد. تمرکز را پر می دهد و در مرز غم و شادی دل را به بازی می گیرد. امروز از آن روزهای نامعلوم بود. شادی اینکه لیوان چای سبزی دارم روی میز و انتظار می کشم تا آبکشش را بیرون بیاورم و نوش کنم. شادی از اینکه چیزهای جدید یاد می گیرم، چیزهای زیادی دیگری هم هست که در صف دارم. این یعنی هر روز چیزی هست که دغدغه ام باشد. شادی از اینکه تابستان است، هوا بعدازظهرها خوب و لطیف است، دوچرخه هم هست. صبح ها هم پرنده ها می خوانند. عکس هایم را بعد از سال ها قاب گرفتم و به دیوار زدم. سیاه و سفید. از اینکه آرام است اینجا. غم هم هست. همانجا که باید بنشیند نشسته و جای خوش دارد انگار. مثل گربه ای که دور نشسته و تکان نمی خورد و آرام است ولی چشم هایش خیره به توست. نافذ است نگاهش طوری که به روی خودم نمی آورم آنجا نشسته است. ولی می دانم نشسته است. نگاهش نمی کنم ولی می دانم که نگاهم می کند. می دانم که دنبالم می کند مرا با آن نگاه خیره. 

شب است، گرم است. ولی شکایتی از گرما نیست. ذات تابستان داغ است. خواب شبش سبک و خواب صبحش چنان اغوایم می کند که انگاری سالی در خواب بوده ام. خواب همان قدر زیباست که هوای صبح آن بیرون زیباست. از آن چیزهاست که همیشه آدم را به معامله کردن می خواند. دو قطب می شود و هر کدامش دل را به سویی می کشد. خوابِ خنکِ دمِ صبح زیر ملحفه، یا قدم زدن در هوای لطیفی که پوست را به بازی می گیرد انگار. 

تاریک است. طوری که همین نزدیکی پیدا نیست. آن چند صد متر آن طرف تر معلوم نیست. آن کوهی که صبح ها استوار بالا سرِ شهر ایستاده و نگاهمان می کند معلوم نیست. می دانیم هست ولی کسی چه می داند. شاید در این وانفسای روزگار کسی کوه دوست داشته باشد یا کسی کوه نیاز داشته باشد و آن را دزدیده باشد. هر شب باید تا دم صبح صبر کرد تا پرده بکشیم و ببینیم آیا سرجایش است یا برده اندش. آری، اگرچه تاریک است و نمی توان آن طرف ترها را دید، ولی همین ستاره ها که خدا می داند چقدر از ما دورند، شب ها معلوم می شوند. نزدیک که ناپیدا می شود، ستاره های دور انگار، مجال پیدا بودن می یابند و خودی به رخ می کشند. کاش می توانستم حالیشان کنم که کسی را با شما کار نیست، صبح ها هم اگر بدرخشید، بنده ای از زمین دست و شکایتش هم به دامن شما نمی رسد. خجالتی نباشید، بیایید و بدرخشید.

تاریک که می شود، مردم که آرامتر می شوند، چراغ خانه ها که تک تک خاموش می شوند، انبوه ستاره ها آسمان را چنان آرایش می کنند که چشم انگار محسور هرگوشه و هر لحظه اش می شود. انگار در سکوت شب، این عقل درون فرصت بهتری دارد برای اینکه فکر کند به عمق این سیاهیِ پر از نقطه، پر از حادثه. دل آدم می لرزد وقتی به تعدادشان و به اندازه شان و با ناپیدایشان فکر می کند. دلِ آدم می لرزد که مبادا این شادی و غم در خلوت بن بست محله ما بازی می کنند، خیلی شوخی باشند. می لرزد که مبادا حقیقت آنها بزرگتر از فهم ماست و همه در به در بازیچه ای شده ایم به نام روزمرگی.

چه می دانم. این که فقط منِ حیران نیستم که در این بی فلسفگی سرگردانم. تو هستی، او هست. همه هستیم. وقتی به یک سنگ نگاه می کنی، چه می دانی چند سال است که آنجا نشسته، آرام و بی آزار. یک میلیون سال؟ یک صد هزار سال؟ چقدر؟ بعد این آیا درست است که ما ماتحتمان را بگذاریم رو او. می دانی چقدر خاطره دارد از اطرافش؟ از آسمانش؟ از هوایش؟ از پرنده هایی که پریده اند و رفته اند و از باران و برف و کولاک و تگرگی که آمده. از سیلی که رفته، از زمینی که لرزیده. از دریایی که خشک شده. با این همه قدمت من چگونه برای استراحت روی آن بنشینم؟ چگونه با او هم صحبت خاطره هایش نشوم؟ اگر من از خاکم، اگر من خاک خواهم شد، و سنگ ها روزی خاک بوده اند و خاک ها روزی سنگ شده اند، پس این غم و شادی که در من بازی می کند، با چه فلسفه ای قابل تحلیل است؟

رها کن مرا با این هذیان ها. دیروز از کنار دیوار می گذشتم، نگاهم به آجری در دیوار افتاد که سرش را بیرون کشیده بود کمی. انگار که دلش می خواست رهگذران را بهتر ببیند. برایم سوال شده، یک سال پیش که این آجر چشمش برای اول بار به من افتاد چه فکری درباره من کرد؟ به خود چه گفت از دیدن غریبه ای که از خیلی دورها آمده. زبانش عجیب است، نگاهش غریب است. چه اندیشه کرده با خود آن لحظه؟

/ 1 نظر / 8 بازدید
الینا

وبلاگتون جالبه موفق باشید میشه خواهش کنم با فونت بزرگتر بنویسید تا خوندنش احت تر باشه؟ پیشاپیش ممنون[گل]