افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

خود پسندی را دوست ندارم. افتادگی را دوست دارم و تواضع را. یادم می آید که یک مربی سنگ نوردی داشتم. از فدراسیون می آمد. در علم کوه همراهمان بود. خیلی آدم اینکاره ای بود. کارش واقعا حرف نداشت. مطمئن بود. اما چیزی که در این آدم بود و مرا جذب خود می کرد، مهارتش نبود، آرامش و فروتنی این مرد بود. آرام بود. کم حرف بود. مدعی نبود. ولی اینکاره بود. شخصیت حسن آقا در ذهن من آنچنان نقش بسته که با هیچ چیز عوض نمی شود. دیگر ندیدمش. خیلی معلمم باقی نماند. کار کردنمان طولانی بود. از او خیلی هم سنگ نوردی و کوه نوردی یاد نگرفتم. اما بعد از سال ها هنوز او در حال آموزش دادن من است. آرامشش و تواضعش و سکوت پرمعنایش دل آدم را حال می آورد. آدم های درست خودشان چیزی نمی گویند. معلمی داشتم در دیار کفر. او هم خیلی حرف نمی زد مگر از او سوالی کنی. در پی انتشار خودش و فکرش نبود. نشسته بود در اتاقی در گوشه ای. حتی آن وقت ها هم نفهمیدم چقدر می فهمد و چقدر سواد دارد. روزگار گذشت و گذشت و من آدم های دیگری را دیدم. آدم هایی که پرفسور شده بودند. آنقدر خودشان را منتشر کرده بودند که بوی نشر می دادند. 

در این دیار با سعدی خیلی موافق نیستند که کم گو و گزیده گو. اینها فکر می کنند که باید خیلی گفت. باید خود را نمایش داد. باید ویترینی از خود ساخت و آن را چراغانی کرد.

ولی سعدیا مرد نکو نام نخواهد مرد. هنوز فکر می کنم که باید افتاده بود که در بلندا آب نمی خورد درخت. نباید باد حراج به دانسته های خود زد. دانسته ها باید آنقدر زیاد باشد که تراوش آن فضا را مملوء کند. اگر هنوز نمی بویم برای آن است که مشک نشده ام. باید صبر کرد. صبر.

/ 0 نظر / 6 بازدید