می گفت : « من تو را می شناسم. تو خوب هستی ».

گفتم چشم هايت با من اين را نمی گويد !!

گفت : « راستی خيلی خوب از پس آن کار برآمدی ها !!  به نظر من موفق می شوی ».

نگاه کردم٬ هنوز در فکر بودم...

گفت : « من به تو گفتم خوب هستی٬ ولی نگفتم که به تو اعتماد دارم !!! »

منظره بيرون از پنجره زيبا بود... .

/ 3 نظر / 3 بازدید
SAM

من به داشتن همچين پدر ادبيات مندی افتخار می کنم...

آشنا

چه کس در اين دنيا سزاوار زندگی نيست؟ آن کس که فراموش می کند يا آنکه فراموش می شود؟.... سراپا خيس از عشق و باران، در پاسخشان چه خواهی گفت اگر بپرسند آستينت را کدام يک تر کرده است؟ (ايزومی شی کی يو)