بخشی از قصه احمد آقا

احمد آقا صبح که ساعت عقربه دار گردش زنگ زد، بیدار شد. بیدار که نمی شه گفت. پیش خودش داشت فکر می کرد چرا باید هر روز صبح از خواب بیدار شود، آنهم زود و بدود دنبال کار و زندگی. سید احمد خیلی روزهای جمعه و پنج شنبه را هم کار می کند. 

«امروز چند شنبه است؟ کجا باید بروم؟ کدام کارم مانده؟ با کی قرار دارم؟»

احمد هنوز بیدار نبود. داشت از خودش می پرسید که چه کنه امروز؟ کم کم یادش اومد، یه کارِ ناتموم داره تو مغازه، بعد یه سر باید بره خونه آقای بشیری معلم مدرسه تا درِ خونه اش رو تعمیر کنه. یه سری کار خورد و ریزه دیگه هم هست. صدای پرنده ها از حیات می اومد. گنجشک ها و قمری ها و یاکریم ها داشتند سرِ گندم ها و خورده نون هایی که احمد دیشب ریخته بود تو باغچه با هم دعوا می کردند. آبِ حوض هم چند وقته که کثیف شده و باید عوض بشه. 

«وقت نمی کنم که لامصب. جمعه صبحی بیرون نرم و کمی به خونه برسم، باید یه سر هم به پشت بوم و پوششش بزنم. فردای روز زمستون بیاد دیگه سخت می شه. تا کار نداده دستم باید ردیفش کنم»

خوبیش این بود که دیشب که داشت می آمد خونه یه سنگک سفارشی داده بود شاطر براش زده بود. صبحونه می شد خورد.

«ای خاک بر سرِ بی حواسِ من کنند، نون سنگک تازه بدون پنیر چه فایده داره آخه؛ پنیر نگرفتم دیشب»

با چشم های نیمه باز و نیمه بسته رفت حیاط و پاش رو روی پله های چرخوند تا اون دمپایی ها رو پیدا کنه. اول رفت دست به اب. بعد اومد و کنار حوض نشست. چند تکه ابر تو آسمون بود. این وقت تابستون دیدن ابر تو اسمون کویر دو تا تکه هم که باشه غنیمته. مشت هاش رو پر آب کرده و آب و کوبیده به صورتش. چند بار پشت هم. بعد هم کمی اب زد به موهاش و دستی هم توی موهاش کشید. حالا کم کم بیدار بود دیگه.

/ 1 نظر / 3 بازدید
الهه

چه نکته ای ! این وقت تابیتون چند تیکه ابر هم غنیمته هیچ وقت بش فکر نکردم که این هم غنیمته شاید بس که گرمه اینجا و هیچ تاثیری نداره جالب بود[گل]