شب های تحویل کار

شب تحویل کارست و باز هم دیر وقت و باز هم پیانوی جواد معروفی. داستانی که سال هاست در حال تکرار است و برای من دیگر عادی شده است. آخر ترم و امتحان تا دبیرستان و بعد دانشگاه. بعد شد تحویل کار در دانشگاه و بعد که تحصیل زبانش عوض شد، فشارش بیشتر شد. دوره دکتری را دیگر باید نوعی شغل دانست. شغلی که هنوز آخر ترم دارد و هنوز شب تحویل هایش باید شب زنده داری کرد. تا دم دمای صبح بیدار بود. وبلاگ را پر کرد، و مقاله را تمام کرد. دم دمای صبح هم باید خوابید، یک ساعتی یا دو ساعتی. به مصیبت بیدار شد و رفت مدرسه. ظهر هم بیایی و بخوابی. خوابی البته نسبتا شیرین که کاری تمام شد. چه خوب چه بد. سالهای دانشکده هنرهای زیبا آخر ترم هایش داستان های جورواجوری داشت. شب هایی که در کرج بودم و کار می کردم معمولا دیگر نمی خوابیدم. تا صبح بیدار می ماندم و سوار تاکسی می شدم که صبح زود بروم تهران. در تاکسی دلی از عزا در می آوردم.

یادم هست یک بار باید برای یکی از کلاس ها مقاله و سمینار آماده می کردم. درباره کتاب سنت و مدرنیته مارشال برمن بود. تا صبح بیدار بودم و خواندم و جمع کردم و آماده شدم. حتی در تاکسی هم خواندم. کلاس هشت صبح بود. نفر اول بودم. استاد آمد و تریبون را به من سپرد و خودش هم رفت ته کلاس نشست. من کاغذهایم را گذاشتم روی میز. باز کردم تا همه شان را ببینم. باید از یک جایی شروع می کردم. کل موضوع را می دانستم. ولی منگ منگ بودم. انگار مغزم منجمد شده بود. انگار هیچ فکری و کلامی از آن انجماد بیرون نمی ریخت. سکوت بر کلاس حاکم بود. نمی دانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. کلامم جاری نمی شد. شاید یک دقیقه به سکوت گذشت و آخر گفتم، نمی دانم چرا قفل است کلام. استاد هم انگار که با پدیده آشنایی روبه رو شود این هنگ کردن مرا به جوانی ام نسبت داد و قرار شد هفته بعد همان کار را ارائه دهم. اینطوری اش را هم داشتیم.

شب های دیگری هم بود که دور هم جمع می شدیم برای امتحان یا تحویل پروژه آخر ترم. چند تایی خانه یکی، معمولا نوید، جمع می شدیم و اینطوری شب زنده داری با موسیقی و آواز راحت تر صبح می شد. 

حالا ولی همه شب زنده داری ها تنهایی است. دیگر خانه جمعی دوستان و دانشجویی و حال و هوای شب تحویل نیست. حال و هوای شب تحویل این دوره من، در تنهایی و پیانوی جواد معروفی یا برداشت پیمان یزدانیان و آواز شجریان سپری می شود. اگر دست و دل آدم به کار می رفت که الان اینجا در خدمت شما نبودم. دل هزار جا می رود و اینجا نیست که بشینیم و این لامصب را تمام کنیم.  

/ 0 نظر / 3 بازدید