جنگل و آتش

روزهای گرمی است. خورشید همان خورشید زیبای همیشگی است ولی جو این بخش از زمین توان مقابله با تابش شدیدش را ندارد. خورشید هم بی رحمانه می تابد و همه چیز گر می گیرد. خشک می شود و داغ می شود. آن وقت بعد از ظهرها هوا یادش می افتد که بد نیست کمی از این خشکی کم کند. چند تایی ابر باران دار می فرستد ولی این ابرها به جز کمی رگبار و چند رعد و برق کار دیگری از پسشان بر نمی آید. اینطور می شود که رعدها آتش می زنند به جان درختانِ خشکی کشیده کاج. مثل کبریت در انبار کاه. بعد هم آتش و آتش و آتش. کاریش هم نمی توانند بکنند. هر جایش را بگیرند از یک جای دیگرش در می رود. شب ها هم باد می ورزد و آتش را به اینجا و به آنجا می برد. اینطوری می شود که آتش روزها، به اصطلاح جنگل ها را می سوزاند. حالا چرا به اصطلاح؟

این هم از آن بیماری های من است. آدمی که در کوه پایه های البرز بزرگ شده باشد و سالی دوبار رفته باشد آنطرف کوه، به مجموعه ای از درختان کاج جنگل نمی گوید. جنگل برای من سیسنگان و شیربار و سه هزار است. جنگل برای من انبوه درختان پهن برگی است که باران تند و تند حالی بهشان می دهد. جنگل یعنی انواع حشره، پرنده و درختان بلند. یعنی رودهای خروشان، دره های عمیق، صخره های به آسمان کشیده.

آنطرف کوه هم که خانه ما بود، البته جاهایی جنگل طوری بود ولی خوب اگر هوا خشک است و توان جنگل داری ندارد دیگر اصراری به داشتن انبوهی از درختان کاج نداریم. خشک است و بیابان. کوه هم لخت لخت. مثل کف دست. خوب کوه است و باید سنگ و صخره باشد.

/ 0 نظر / 5 بازدید