نادانیم و ندانیم

زندگی در گذر است و خواه ناخواه فردایش می رسد و امروزش دیروز می شود. تو همچون قاصدکی در باد به این سو و آن سو می روی و هیچ کس نمی داند که چه تفاوتی میان باد امروز و باد فردا خواهد بود. خداست که می راند آنها را همانطور که ما را ناخواسته به این دنیا کشانید و ناخواسته از آن خواهد رهانید. 

من از چه می دانم که چرا اینجایم و نمی دانم که چه زمان خواهم رفت. من چه می دانم که همراهانم چه زمان خواهند رفت. من چه می دانم که این لرزش دل برای چیست. من چه می دانم که این اندوه سرد و سوزان از کجاست.

/ 0 نظر / 4 بازدید