شکاکیون

شک از همان آغاز که فلسفه به دنیا آمد، با آن زائیده شد. از یونانیان قبل سقراط کسانی این فکر را مطرح کردند که هر آنچه که علم آن را اثبات کرده و خلائق به آن باور دارند لزوما درست نیست. در آن زمان شک کردن چند مفهوم داشت. شک کردنی که درون علم بود و شکی که بیرون علم بود. آنکه درون علم بود، به این می پرداخت که علم می تواند چیزهایی را برای ما روشن کند، بنابراین ممکن است در آینده ثابت شود که برخی از این قوانین ما اشتباه بوده اند. ولی اینان دست کم اعتقاد داشتند که هنوز علم می تواند حقیقت نهایی را پیدا کند. آنان که بیرون علم بودند و هستند می گویند، لزوما در هستی چیزی حقیقت نهایی نیست. حقیقت چندگانه است و می تواند شکل های متفاوتی داشته باشد. اولین کسی که شک کردن را به عنوان یک مکتب مطرح کرد شاید پرهو از فلاسفه قبل از میلاد باشد. اینکه این مکتب چه می گوید بحث الان من نیست. شاید بعدها حوصله کنم و درباره آن بنویسم. آنچه که در این نوشتار کوتاه می خواهم به آن بپردازم، جرقه های شروع این تفکر است.

پرهو یک سرباز یونانی بود. او در لشکر اسکندر بود و حرام زاده در حمله به ایران هم شرکت کرده بود. او تا هندوستان هم سفر کرده بود. گویا دیدن کشورهای زیاد و فرهنگ های متفاوت و تمدن های غنی خاورمیانه آن زمان، پرهو را دچار تضاد کرده بود که اگر فرهنگ خودش حقیقت را نشان می دهد، پس فرهنگ های دیگر چه می گویند؟ آیا آنها غلط هستند؟ به نظر او می آمد که وقتی یک جامعه قوام دارد و کار می کند، نباید اصولش اشتباه باشد. تفاوت فرهنگ ها، لزوما تفاوت حقیقت نیست، شکل های مختلف حقیقت است. یا درست تر بگویم حقیقت های متنوع است. به نظر پورهو تنها کاری که از دست ما برمی آید این است که هر چیز را همان طور که به نظر می رسد بپذیریم و آن را با اصول و پیش فرض های خود قضاوت نکنیم. او می فهمید که اصول هر جامعه ظاهری فریبنده دارند که آنها را حقیقت مطلق معرفی می کند و باید در آنها شک کرد، چون در جامعه دیگر فقدان همان اصول مشکلی ایجاد نکرده است. این مفاهیم را فلاسفه بعدها رشد دادند. کسانی مثل هیوم حسابی به آن پرداخته اند.

این تفکر اصل و چکیده دمکراسی است که تحمل نظر مخالف را مطرح می کند. اگرچه در اینکه چطور این نظرات در یک گفتمان شرکت می کنند برداشت های مختلفی وجود دارد، ولی اصل ماجرا این است که یا بپذیر حقیقت تو شاید واقعا حقیقت نباشد، یا اینکه اگر هم نمی خواهی این را بپذیری، حقیقت متضادی را در کنار خودت تحمل کن. 

مادامی که آدمی در یک جامعه یکدست زندگی کند، شاید این تفکر خیلی اهمیت نداشته باشد، ولی زمانی که یک جامعه چند رنگ می شود، دیگر نمی توان آن را ندیده گرفت. من چندین کشور را دیده ام. کشورهایی که اعتقاداتی کاملا متضاد با اعتقاداتی که پدرم و جامعه ام به من آموخت، هستند. ولی جامعه دارد کار خودش را می کند. شاید بهتر هم کار می کند. من احساس پورهو را خوب می فهمم. چند وقت پیش از دانشگاه به خانه می رفتم، شب هالووین بود. چند صد دختر و پسر عریان را دیدم که در سرمای هوا داشتند می دویندند. این یک مراسم خیلی عادی نیست. با این حال هیچ چیز تکان نمی خورد. اخلاق سر جایش باقی مانده است. اخلاقی که در جامعه اسلامی ما، با حجاب سفت و سختش از میان رفته است. پس حقیقت شاید یکی هم نباشد.

تحمل و پذیرفتن تفاوت، آنقدر به قوام یک جامعه کمک می کند که چسبیدن به اصول مقدس هم آن کار را نمی کند. من متفکر دینی نیستم، متفکر اجتماعی یا فیلسوف هم نیستم. اما این را می دانم در نفی یک اعتقاد باید خیلی خیلی محتاط بود. باید برای تفکر متفاوت احترام قائل بود. این چیزی که ما از دین ساخته ایم و این فرهنگی که ایدئولوژیزه شده است، همه چیز را فنا می کند. باید به آدم ها اجازه داد که اعتقادات خودشان را داشته باشند و زندگی خودشان بکنند و عرصه اجتماع را اینقدر برای همه تنگ نکنیم. اگر هم کسی می خواهد فرهنگ و اعتقاد خودش را سفت و سخت حفظ کند و از تغییر آن جلوگیری کند، راهش انهدام بقیه نیست، راهش غنا بخشیدن به خودش با استدال های به روز شده است. من اصول خودم را دوست دارم و با آنها زندگی خودم را سمت و سو می دهم. ولی برای تفکر بقیه هم احترام قائلم. 

/ 1 نظر / 107 بازدید