من ده سال پیش، ده سال بعد

ده سال پیش این روزها سخت می گذشت. یادم هست که حال و روز درستی نداشتم و باید برای کنکور هم آماده می شدم. اوضاع بر وفق مراد نبود. ده سال گذشت. امروز پیش خودم داشتم فکر می کردم چرا اینقدر زود پیر می شوم. ده سال کم نیست. حالا بعد از ده سال، حال روزمان باز هم خوب نیست. اگرچه نوغ خوب نبودنمان هم متفاوت است. ولی به خودم می گویم ده سال پیش جوان خامی بیش نبودم. حالا پخته شده ام ولی هنوز از پس زندگی بر نمی آیم. این زندگی است که بازی هایش سخت است، ربطی به خامی من ندارد گویا. دوست داشتم الان می رفتم ده سال آینده، تا ببینم بازی ده سال آینده با من چه است. احتمالا ما را یاری گریز از خمِ پیچیده دنیا نیست. ما را یارای تزویر این گردون نیست. دوست داشتم از ده سالِ دیگرِ خودم می پرسیدم، حالت خوب است مرد؟ روزگارت می چرخد؟ عالمت رنگ و روی گرم دارد یا اینکه از هوای سرد این بعد از ظهر پاییزی دلگیری؟! خوبی؟ دماغِ کوفته ات چاق است؟ کدامین غمِ دنیا دست انداخته است به گردنت. پدر هست؟ مادر هست؟ بقیه؟ اصلا خودت؟ هنوز چای و قهوه می خوری یا قلب دردت آن را هم برتو حرام کرده؟ خوبی؟ نه واقعا بگو نه برای دل خوش کُنَک من. کجا هستی راستی؟ هنوز هم خانه ات را به دوش گرفته ای و از این مملکت به آن مملکت می روی؟ آن پژو را که زود دادی رفت، با آن تویوتای بنفشِ کشتی وارت چه کردی؟ الان چه سوار می شوی؟ راستی هنوز هم دوچرخه داری؟ طوری هست که بشود دوچرخه سوار شوی؟ از آن دوچرخه جی تی خیلی خوشم می آمد، داریش هنوز؟

راستی چه بر سر زمین آمد در این ده سال. این گلوبال وارمینگ که می گفتند و تو هم مشغولش بودی، چطور شد؟ راست بود؟ هنوز با آن دوربین هایت به پرنده ها نگاه می کنی؟ زیبا هستند مگه نه؟ نگفتی خوبی؟ اصل احوالت را بگو، طفره نرو...

/ 1 نظر / 9 بازدید
الهه

آخ گفتی! همیشه دوست داشتم جوری زندگی کنم که بعدها افسوس گذشته ام رو نخورم ولی بعید میدونم اینجوری بشه هرچند گاهی گریز نیست وقتی جوانی و ناپخته خیلی چیزا رو نمیدونی و گاهی کسی هم نیست که بگه و فرصت ها یکی پس از دیگری از دست می روند.... [گل]