قصه احمد آقا

یکی بود یکی نبود. یک آق احمدی بود زندگی می کرد تو محله ای تو کاشون. کارش نجاری بود و از بچگی نجاری یاد گرفته بود. در واسه خونه مردم درست می کرد، میز، چارپایه، نردبوم، صندلی. اول بازار کوچیک توی گذر کارگاه داشت واسه خودش. چوب می برید. تابستون ها یه بچه محصلی هم می آمد واسش شاگردی می کرد. صبح می آمد و کار می کرد، ظهر واسه نهار تعطیل می کرد. می رفت خونه، کرکره رو نصفه پایین می داد. بعد نهار یه چرت می زد، نماز می خوند، بعد برمی گشت به کارگاهش و تا عصری اونجا کار می کرد. سخت کار می کرد. می رفت خونه و مکان مشتری ها، اندازه می زد. می رفت کارشو و امتحان می کرد، نصب می کرد. از اون تلفن سیاه قدیمی ها تو کارگاهش بود. خاک اره همه هیکل و میز و بساطش رو گرفته بود. عصر که می شد، ساعت حدودای شش و هفت که می شد کار و تعطیل می کرد. اگر تابستون بود یه سری به مسجد می زد و نماز می خوند و بعدش هم سر راهش از میوه فروشی اون سر گذر میوه و سبزی می خرید و می برد خونه. (هنوز تصمیم نگرفتم که احمد آقا خونه زندگی و زن و بچه اش چطور باشه بنابراین فقط می رفت خونه) شامی می خوره و به متکاهای ته اتاق لمی می ده و تلوزیون و روشن می کنه. بعد شام یه چایی می خوره و بعدش هم میوه. چند تا هم کتاب داره، بعضی وقت ها نگاهی هم به کتاب هاش می اندازه. علی پسر اختر اقدس خانوم و آقا رضا براش از تهران یک کتاب طراحی چوب خریده و آورده. 80 تومن پول کتاب بوده. احمد آقا این کتاب رو دوست داره. ولی کارگاه نمی بره چون که اونجا همه چیز زود خاک می گیره و کثیف می شه. چند تا طرح از روی کتاب روی کاغذ می کشه و کاغذ رو تا می کنه، پا می شه می ذاره توی جیبِ کتی که روی جارختیِ پشت در جا خوش کرده. ساعت 9 هر شب اخبار گوش می کنه. ساعت 10 تا 10:30 هم می ره می خوابه. صبح ها هم ساعت 6 از خواب بیدار می شه. 

خونشون حیاط کوچولو داره، توی حیاط یه حوض کوچولو دارند. چند تا باغچه کوچولو کنار دیوار خطی درست کرده. یه درخت انگور عسگری داره، یه بوته گل رز داره، یه درخت انار داره و یک درخت انجیر جون تو باغچه اونطرف تر کاشته. درختچه کوچیکیه که تازه از اوس حیدر گرفته. کف حیاط موزاییکه. دیوارها نما اجریه. یه پله می خوره به اعیونی که یه ایوون کوچیک داره و کفش ها اونجا ولوست همیشه. خونه دو تا اتاق داره. یک اتاق بزرگتره و وسطش در داره. همه کف خونه رو با فرش های نقش لاکی و نقش کاشون پر کردن. دیوارها دورنگ هستند. پایین آبی مایل به سبز وبالاش سفید. رنگ ها هم بایک خط سیاه جدا شدند. 

/ 2 نظر / 7 بازدید
الهه

سلام میگم از کجا میدونستی که من قراره برم کاشون(به قول شما)؟؟ این حیاط خونه ای که شما چیدی که آدمو دیوونه میکنه من و یاد اصفهان و حیاط های باصفا و درخت های خرمالو و انگور و انجیر میندازه وای....[گل]

مهسا

نوشته ساده و روانی خوبی داره، باعث میشه آدم خیلی زود باش ارتباط برقرار کنه. ضمن اینکه توصیف فضا خیلی خوبه و آدم میتونه خیلی زود فضای داستانو برای خودش بسازه.