حیران و سرگردان

در دشت شهری است که پهناور نیست. شهری که نامش آشنا نیست. در یاد نوایی است که آشناست و پهناور است. خاطره ها پر رنگ هستند، مثل واهه ای می مانند در بیابان. همه جا خشک است و بی آب، ناگاه آبادی کوچکی است، نهری دارد و قناتی و درخت های چناری و کاروانسرایی برای اینکه کاروان خیال، همان خیالی که شریعتی می گوید لحظه ای در آنجا آرام گیرد و سیراب شود و باز به بیابان گذشته بزند و دنبال واهه ای باشد. واهه هایی که معلوم نیست آب قنات هایشان تا کی سیراب کند کاروان سرگردان و سرکش بازگشت به گذشته را. کاروان هایی که گم هستند و هدف شان مقصدی نیست و می گردند و می گردند تا واهه ای تازه پیدا کنند مگر لحظه ای از کودکی را مگر لحظه ای از حس نوجوانی را مگر لحظه از لبخند و اشک مادر و پدر را در خود داشته باشد. خیال سرکش من شبها به خواب نمی رود، سوار بر شترهای کاروانش می شود و تا عمق بیابان های خالی گذشته شن ها و طوفان ها را گذر می کند. خیالی که کارش گذر است و لحظه ای کوتاه و گذرا چیزی را می یابد و گاهی آنقدر واهه دور است که همچون سرابی محو می شود و سرگردان و حیران می کند مرا. آفتاب بیابان می سوزاند و چشم های من سیاه است و خواب ندارد و مردمکانم پشت پلک هایم دوران می کنند و می گردند دنبال لحظه می گردند. دنبال عبور می گردند. دنبال ماندن می گردند. دنبال عشق می گردند. دنبال کوچه ای و خیابانی و درختی و دری و طاقچه و پنجره ای. این آسمان پر از ستاره است و هر ستاره می گوید که روزی به من نگاه کرده ای. می پرسم آن کدام روز که به تو نگاه می کردم؟ کجا بودم؟ چه کسی پیشم بود؟ چه کسی در فکرم بود؟ ستاره اما تنها می گذرد و مرا سرگردان در تاریکی بیابان و آفتاب سوزانش رها می کند. این چه شهری است. این چه خیالی است. این چه شب و چه روزگاریست.

/ 0 نظر / 5 بازدید