به کجا چنین شتابان؟

مجیز نمی خوانم، این قصه دیگر کهنه شده، این تاریخ دیگر خیلی دارد تکراری می شود. کسی نمی خواهد فکر کند. آنها هم که فکر می کنند، نمی توانند حرف بزنند و شاید نمی خواهند حرف بزنند. همین چند وقت پیش ها بود که همه خوردند به هم و دری به تخته و شلوغ پلوغ شد و توی اون شلم شوربا، یک عده به نانی رسیدند و یک عده همان نان را از دست دادند. شما دیگر چرا؟ شما که دنیا دیده اید و خطاب و عتاب این چرخ گردون را بهتر از هر کسی می شناسید. بگو. به این خفته چند بگو که این دعواها آخر و عاقبتش همان است که الان هست. اگر هویتمان را از دست داده ایم، عبرت گرفتن را از دست ندهیم دست کم. از اسب افتاده ایم ولی اینها اینقدر هولمان می کنند که آخرش از اصل هم بیافتیم. مردم آنقدر سرعتشان زیاد شده است که دیگر حوصله ندارند یک آنی بایستند و تفکر کنند به آنچه که از کنارش می گذرند. این چه گمان اشتباهی است که همه را به دویدن وادار کرده در حالی که باید آهسته راه رفت، ایستاد، دم گرفت و آرام قدم برداشت. ما که نمی خواهیم این همه بنفشه را سر راهمان ندیده له کنیم. حافظه مان چقدر کم تحمل شده که کرده های چند سال پیش خویش را به یاد نمی آوریم. صبر کنید آقا، صبر کنید. 

/ 2 نظر / 4 بازدید
ابراهیم

سلام داستنک های زیبایی نوشتید.[دست] ممنون میشم اگه وقت کردی به کلبه حقیرم یه سر بزنی و من رو با نظر تون خوشحال کنید راستی داخل نظر سنجی هم حتما شرکت کنید نتیجش برام خیلی مهمه.[گل]

همپیاله

داستان هوشنگ خان رو میخوندم که به اینجا رسیدم ... خوبه که هنوز انقدر خوب می بینید و به فکر بنفشه ها هم هستید ... خوبه که هنوز انقدر خوش بین هستید که فکر کنید بنفشه ای در این شوره زار روییده و یا خواهد رویید ... من که تا کرانه های دور جز دو رنگی و ریا چیزی نمی بینم .