بقیه قصه احمد آقا

احمد یه دوچرخه داره از اون دوچرخه های چینی شماره بیست و هشت که سیاهه و فرمون پرانتزی داره. البته دوچرخه اش از پارسال که موتور خریده مونده گوشه حیات. گوشه حیات یه انباری کوچیک هست که احمد آقا خرت و پرت هاش و اونجا می ذاره. همه چیز هم توش پیدا می شه. از بیل و کلنگ بگیر تا یه مشت آهن و ابزار. دوچرخه رو هم گذاشته کنار انبار. از وقتی که زمستون اومده احمد دیگه کاری به کار دوچرخه نداشته و باد چرخ هاش هم خالی شده. اون یکی گوشه حیاط هم دستشویی هست. یه در چوبی قدیمی داره و کفش رو هم همین تازیگی ها کاشی کرده و یه دستی به سر و روی دیوارها کشیده و یه آینه هم گذاشته روی دیوار. 

در حیات کوچیکه و موتور هم به زحمت از در می یاد تو. تازه دو تا پله هم باید بره بالا تا به کفِ کوچه برسه. همین چند وقت پیش ها فرشید پسر علی آقای محمدی اومده به احمد گیر داده بود که بیا به جای دست مزد کاری که برای نمایشگاه ماشینش کرده بود، یه پیکان قدیمی بردار و بقیه پولش رو هم قسطی بده. ولی این حرف ها تو کَتِ احمد نمی ره. می گه، "کجا بذارم این ابوقراضه رو. تو کوچه که نمی یاد، اگر هم می یومد، تو حیاط نمی اومد. یه سال هم باید هر چی کار می کنم پولِ قسط بدم. واسه من همین موتور قارقارک بهتره. می خوام چه کنم. از خونه تا دکون مگه چقدر راهه."

/ 0 نظر / 4 بازدید