ادامه مصاحبت با هوشنگ خان

هوشنگ خان آمده بود. امروز حوالی ظهر بود که سری به من زد باز. لم داده بود کنج کاناپه و نگاهش به کتاب های کتابخانه بود. من رفتم برایش یک چای بریزم. به قول خودش بدون چای که صحبت گل نمی اندازد. هوشنگ خان چای را لیوانی دوست دارد آن هم نه از این لیوان های سفالی یا چینی که رویش نقش و نگار باشد. لیوان باید شیشه ای باشد تا به قول خودش رنگ چای با تو حرف بزند. معمولا چایش را هم با کشمش یا خرما می نوشد. چای خوشرنگی با سینی و کمی خشکبار شیرین برایش آوردم. بساط پیپش روا پهن کرده بود روی میز. هیمشه یک کیفی داشت که داخل آن دستمال و کلی خرت و پرت دیگر داشت. دستمالی پهن کرده بود و داشت داخل لوله پیپش را پاک می کرد. هر از چندی هم یک فوتی هم می کرد. از قیافه ای که به خودش گرفته و دقت و آرامشی که دارد معلوم است، پیپ کشیدن را به خاطر همین ور رفتنش و تمیز کردنش دوست دارد. کمی توتون را کرد توی گردالی پیپش و با آن ماسماسک بامزه اش آن را کمی فشرده کرد. آن ماسماسکش همه کاره است لامصب. یک سنبه هم دارد تا سوراخی برای هوا بین توتون ها ایجاد کند. زیر لب آوازی هم می خواند برای خودش؛ به گوشم «بهار دلکش رسید و ...» آمد انگار. چای را گذاشتم جلویش. بشقابک کوچک زیر چای را برداشت و گذاشت روی لیوان که سرد نشود. انگار که حالا حالا ها کار دارد با آن. می دانم چرا. اول کمی پیپ و بعد کمی چای. پیپش را روشن کرد و لمی به کوسن کنار دستش داد و چند تا پک عمیق هم به پبپش زد. همینطور که قیافه اش بین دودها گم و گور بود، من داشتم بوی توتون خوشبویش را می فهمیدم گفت خب پسر جان، چه کردی آخر؟ تعریف کن...

/ 0 نظر / 4 بازدید