فصل سرد پیش کتاب ها

در این بی خبری که رقصی ناموزون می کند برگ در باد، داستان هر پیاده ای گذر می کند از برگ های کاهی و کهنه و زرد این کتاب با دست خط تو، در ابتدا، که این چه سالی بود که گرفتیمش. حالا دیگر کتاب هایمان پخش و پلا هستند. چندتایی اینجا، چندتایی توی کمد اتاقمان در آن باغی که زمهریرش دل درختان گردو را به درد می آورد و خنکای تابستانش جگر آدم را حال می آورد به ویژه اینکه قیلوله می کردیم بعد از کباب. بخشی آنجاست زیر تل انباری از دیگر خرت و پرت هایمان. یادت هست وقتی داشتیم خرت و پرت هایمان را به دست جعبه ها می سپردیم، هر تکه از کودکی و جوانی و نوجوانی را که پیدا می کردیم، کار و بارمان را ول می کردیم و مسخ کشفیدن تکه پاره های گذشته می گشتیم. آری ما آنها را رها کردیم، در جعبه هایی که اعتمادی نبود به دوامشان. عزیزترین چیزهایمان را گذاشتیم پیش عزیزترین کسانمان و کوله بستیم و آمدیم. خدا دل هیچ کس را نکند که دل کندن کار سختی است. فصل سخت داستان همان دل کندنش است که ما خواندیم و هر دل کندنی و هجری روزی وصلی دارد به لطف خدا که خواهیم خواندش. اندیشه نمی کنم از این تنهایی تا کتاب هایم هست و کتاب هایی جدید می گیریم با هم. دست کم، چمدان هامان را پر کتاب خواهیم کرد برای برگشت. بار سنگینی است. 

/ 1 نظر / 4 بازدید
همپیاله

و چه لذتی داره پیدا کردن و خوندن همون ورق کهنه ها و یادداشت ها که همیشه من رو از پرداختن به کار اولیه ای که بخاطرش به کتابها سرک کشیده بودم غافل می کنه و در حالیکه تمام کتابها دور و برم ریخته ساعتها تو خاطرات خوب و بد گذشته غرق میشم ...