حرفهای از جنس آقا جلالی

در واقع آدم به تنهایی یک تکه مزبله ای بیش نیست. در کنار رفقا و خانواده است که معنی پیدا می کند و قوام می یابد و شعور دار می شود. ما جهان بینی خود را از جامعه و خانواده داریم. ما درکمان از عشق و محبت و حسادت و غرور و همبستگی را از خانواده و جامعه داریم. با هم فکر می کنیم و با هم فلسفه بافی می کنیم. درد دل می کنیم و حتی با هم درباره هم حرف می زنیم. من هم جوانیم را از مباحثه با دوستان معنی دار کرده بودم. کوه می رفتیم و ساعت ها راه می رفتیم، ساعت ها اتوبوس و ماشین سوار بودیم، شب ها با هم توی چادر می خوابیدیم، کنار آتش آواز می خواندیم، حرف می زدیم، بحث می کردیم.

آقا جلالی داشتیم که خیلی با هم ایاق بودیم. در و دشت که می رفتیم سفره دلمان را کنار سفره غذامان باز می کردیم. از آینده می گفتیم، از برنامه داشتن و نداشتن برای زندگی می گفتیم. از معنویت و نفسانیت هایمان قصه تعریف می کردیم. زمانه گذشت و من راه خودم را رفتم و او راه خودش را. حالا خیلی حرف ها هست که حرفهای آقا جلالی است. با کس دیگر نمی توان گفتشان. یک چیزهایی را می فهمید از کلامم و از دلم که سخت کس دیگر بتواند بفهمد. 

حالا سوال های بی جوابِ من از هستی چیزهایی شده که کسی نمی تواند راحت جوابش را بدهد حتی کسی نمی تواند بشنود. شاید آقا جلال هم نتواند. ولی آن وقت ها می توانست.

این حرف ها و این ناله ها مثل دل پیچه می ماند، مثل بادی که به دل می پیچد. هست. به ناگاه همچین می گیرد که زمین گیر می شوی. زمین گیر یعنی که دیگر حال برخاستن و نشستن و خوابیدن نداری. 

/ 0 نظر / 6 بازدید