بعدازظهر جمعه

شده‌ام گهی اینجا و گاهی اونجا بنویس. اینورم بالاخره خونه‌ایست دیگه. قدیمی تر و با خاطرات بیشتر البته.

در آفیس نشسته‌ام. بعدازظهر دیروقت جمعه است. سگ در ساختمان پر نمی‌زند. موسیقی هم گذاشته‌ام و می‌نویسم. هی مقاله بخوان و هی بنویس. روزی ۱۰۰۰ لغت می‌نویسم. اگر ۹۰۰ تا ۱۰۰۰ نشود خانه برو نیستم. این تنها راهی است که این پروژه را تمام کنم. یاد پروژه‌ای افتادم که سال‌ها پیش در دانشگاه‌ تهران مسئولیتش را داشتم و کلی خفتم را گرفته بود. قبل از سفر به علم کوه بود. یادش به خیر همان جا یک بلاگ گذاشتم که من بیخیال علم‌کوه نمیشوم. پروژه صبر کند تا برگردم. امروز بعد از فکر کنم هفت یا هشت سال دیگه علم کوهی نیست. ولی پروژه‌ای هست. و این هم تمام می‌شود و به خانه برمی‌گردم.

امروز بعدازظهر باران زیبایی بارید. من عاشق این باران بعدازظهرهای تابستان اینجا هستم. دل آدم را با خودش می‌برد. هوایی می‌کند. آسمان ابری و زیبا می‌شود. رگبار می‌آید و می‌رود. خلاصه کلی دلم باران می‌خواهد.

/ 0 نظر / 20 بازدید