کمی دور شده بود،

حالا می تونست تنهايی فکر کنه.

دل دل می کرد که بهش بگه يا نگه؛ که فهميد يکی داره با يکی ديگه حرف می زنه:

 « يک بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، ... آخرش که چي؛ تو بايد راه خودتو می رفتی . آخه اين حرف دلت بود... !!!! ».

باز فکر کرد که اين بار چندمش بود؟؟!!

و من فهميدم که جرات نداشت. اين شد که بازم تو پيام هاش سه نقطه گذاشت. سه نقطه براش دنيا شده بود.

سه نقطه يعنی ...  .

جای هرچی دوست داشت سه نقطه گذاشت.

تا اينکه رسيديم به آخر قصه :

بالا رفتيم ماست بود، پايين رفتيم ماست بود، هرچی که گفتيم راست بود!

آخرش هم هيچ کلاغی به خونش نرسيد. حتی کلاغ های سر سيم.

/ 1 نظر / 3 بازدید
negar

اون کلاغای سر درخت چی؟اون کلاغايی که تو خيابون راه ميرن چی؟اون کلاغايی که تو برف روی شيروونی بازی می کنن چی؟