توحشی که ریشه دارد

گاهی آدم از یک تلاش بی نتیجه از نفس می افتد. باید پذیرفت که ملت متمدنی نیستیم و هنوز منطق ما منطق چوب و چماق و شمشیر است. نمی دانم و خیلی هم مهم نیست که این منطق چگونه در این فرهنگ جا بازکرده و ریشه دوانده است. مهم این است که هر کداممان دوست داشته باشیم یا نه عضوی از مملکت ایران هستیم. اگر عده ای کار زشتی و خلاف عرف انجام دهند پای همه ما گیر است و نمی توانیم خودمان را از آنها جدا کنیم. این یک مملکت است که در آن همه چیز روییده و این چنین شیطان وار رشد کرده است. رد پای حمله وحشیانه عده ای به سفارت دیگر کشورها چیزی نیست که بتوان راحت پاکش کرد. هر کسی در هر دوره ای از تاریخ معاصرمان اینگونه زدن و شکستن را تایید کرده باشد در این توحش شریک است. تمدن چیزی نیست که ساده به دست بیاید و نهادینه شود. تمدن و ادب دیر می آید و دیر می رود. اگر الان ادبی در عده ای نیست، باید ریشه اش را در چند دهه گذشته جستجو کرد و از آنجا که چنین روح توحشی یکباره متولد نمی شود، باید گفت همه ما در ساخت و رشد آن شریک هستیم. گناه کاریم چون به اندازه کافی جریان سازی نکرده ایم که این گونه زدن و بستن ها تقبیح شود. 

این نوشته، تحلیلی نیست. این نوشته تنها انعکاس خشم امثال من از این تمدن ریشه دوانیده در بخشی از جامعه ام است. در مورد سوال هایی که برایم وجود دارد و به وِیژه قربانی شدن دین در کنار این جوی کثیف خواهم نوشت.

/ 0 نظر / 4 بازدید