پنجره

پنجره ای نشسته است و از میان آن می شود ساحلی را دید، قایقی را دید. و نگاه آن تاک را فهمید که دنبال کرده سیمی را تا به روی حیات. پنجره ای که کماکان نشسته است و نگاه می کند من را، اینجا، توی اتاق، نشسته و اندیشه به دست که نوری شاید بتابد و بارور شود.

/ 0 نظر / 5 بازدید