ای نام تو بهترین سرآغاز، بی نام تو نامه کی کنم باز امشب در مورد مقاطعی از زندگی خود به اندیشه پرداختم. نکات ارزشمندی برای خودم کشف کردم. می خواهم در مورد آنها بنویسم، اما ترجمه زبان ذهن به نوشتار برایم کاری دشوار است. دوره های زندگی متفاوت هستند. زندگی سازی رقاص دارد. گاهی می چرخد و گاهی می لرزد. خیلی ها در زندگی به دنبال پیدا کردن خط و ربطی برای خود هستند. دنبال رشته ای که دانه های کوچک را به هم تسبیح کند. من هم به این کار مشغول بودم. تا اینکه دیدم دانه های آخری خیلی نا متجانس کنار هم صف شده اند و از هیات واحد و هماهنگ خارج شده اند. آدم وقتی در پی یافتن راهی معلوم قدم در راهی می گذارد، لزوما ممکن است به هدف مورد انتظار نرسد. انتهای آن راه، چیزی است نادیده، گاهی باب میل و گاهی نه. ا گر نتیجه خیلی چیز متفاوتی از آب درآید،‌ آدمی خود را در برابر مسئله ای غامض و بغرنج پیدا می کند. حالا تکلیف چیست و عکس العمل چه؟

واکنش معقول به این پیشامد جدید احتمالا تقلا و دست و پا زدن با مشکلات و شرایط نامانوسی است که بدان آگاهی اندکی داری و تلاش کنی که بر آن پیروز شوی و توفق یابی. تا بدانجا به این مبارزه ادامه می دهی که توان روحی و جسمی ات یاری کند. در انتها دو نتیجه متصور است. نخست اینکه نمی توانی با موانع و شرایط جدید خودت را تطبیق دهی که احتمالا یا راه بازگشت را انتخاب می کنی،‌یا تخریب دیوار و جنگ تن به تن طاقت فرسا برای پاک کردن صورت مسئله. دوم اینست که در انتهای این رودررویی پیروز می شوی و راه را بر خود هموار می کنی. حالا یا خودت را خم می کنی که هم قد و قواره شرایط جدید شوی،‌یا اینکه شرایط جدید را برای قد و قواره خودت میزان می کنی.

هر دو انتها،‌ آدمی را خسته می کند. اما آنچه از کارزار اولی می آید بیرون،‌بی رمق و تمام شده است که با تلنگری می شکند و آنچه از کارزار دوم می آید بیرون، شخصی به مراتب قوی تر و شکست ناپذیر تر.

حالا نمی دانم از این همه که گفتم چه نتیجه ای می خواهم بگیرم. صرفا توصیف آنچه بود که در سر داشتم. من اکنون در کارزار جنگم. در کشاکشم. نمی دانم که در نهایت می توانم پیروز شوم یا نه. اما در تقلایم. کمر همت را بسته ام که شرایط را به نفع خود تغییر دهم، اما نمی دانم که چطور می شود.

/ 2 نظر / 3 بازدید
سابینا

سلام سلام درود خوبین خیلی قشنگه واقعا بی تعارف حالا نظرت چیه بیای تو وبم؟ موفق باشی[گل][لبخند]

سعید

درگیری های درونی، منو حسابی عاصی کرده. وقتی تو خیابان دارم راه میرم یه نفرو می بینم که ظاهرش با عقاید من متناسب نیست. ذهنم سریع در مورد این شخص به طور خودکار قضاوت بد می کنه. این منو دیوانه می کنه مدام به خودم می گم نباید بر اساس ظاهر قضاوت کنی گیرم این فرد بد اما تو که می گی بده خودت خوبی ؟ مشخصا نه. فرضا این کارش بد اما من باید خوبی هاش ببینم گیرم که درست می گم این فرد بد اما آیا این گفتن دردی رو از من و او حل می کنه مشخصا نه و بسیاری از این درگیری ها که درون مغر معیوب بنده شکل می گیره وای خدایا دیوانه شدم وای خدایا آیا این خدای من گفتن های من از ته قلبه یا براساس عادت یا ریاکاری و تظاهر هست، نمی دانم ؛ شایدم می دانم ؛ نمی دانم ؟ اصلآ چرا دارم برای شما نظر ارسال می کنم وای وای این نفس اماره منو بیچاره کرد و راست گفت آن مرد بزرگ که مبارزه با نفس جهاد اکبر است چه می شد ذهنم از همه ی این حرف ها خالی می شد و فقط به تو می اندیشید ای خدا ! که به قول شاعر : که از کثرت خلق تنگ آمدم به هر سو شدم سر به سنگ آمدم