قصه گرفتاری

- کاری می شه کرد واسه اینکه از اینجا فرار کنیم؟

- نه. بهش حتی فکر هم نکن. دیوارهای بلند و درهای آهنی. پنجره هم نداره.

- یعنی تو نمی خوای بری بیرون؟ یعنی تو نمی خوای آزاد تو خیابون قدم بزنی؟

- نه که نمی خوام. رفقای اینجا رو ول کنم برم بیرون تازه به این فکر کنم که قیمت دلار چند شده یا شیر. به این فکر کنم که کرایه خونه سرِ ماه رو کی بده. چشمِ حریصم هم بیافته به یه چهره زیبا و دلفریب و گرفتار بشه. شب تا صبح و صبح تا شب هم فکر کنم چطوری بریم زیر یه سقف. چطوری ببوسمش، بعد هم گرفتار زندگی بشم. نه. اینجا از هفت دولت آزادم. اینجا از غصه دنیا آزادم. این بره و اون بیاد. یه شاه بره و یه وزیر بیاد. کودتا بشه، یا انقلاب دخلی به من نداره.

- خوب اگر اینطوری اعلامیه بدیم که اینجا جای خوبیه همه پاشن بیان اینجا دیگه.

- دِ نه دِ. هر جا که جمعیت زیاد بشه، دست زیاد بشه، تقاضا که براش بره بالا، بدبختی هاش هم بیشتر می شه.

- یه جورایی راست می گی. ولی آدم خیلی باید بی ریشه باشه که اومد اینجا دردِ خاکی که توش آب می خورده نداشته باشه. اگر اون دل بستن ها که تو می گی قبلش اتفاق افتاده باشه، اون وقت اینجا هم سخت می شه. من همش نگران مادرم هستم که از اینجا بودن من داره غصه می خوره. بابام که همین چند وقت پیش از سرِ من دق بالا آورد و نفسش بند اومد. اینا درده خوب. گیریم هم که من اینجا باشم، گرفتارِ اون بیرونم. گرفتارِ اون نگاهی هستم که اگر بیرون بودم تو خیابون قدم می زدم، قرار بود گرفتار بشه. همون چیزی که تو می گی.

- ببین عمو، اینور و اونور نکن با خودت. خلاصی آدم وقتی تموم شد که از بدنِ باباش پرید تو بدنِ مامانش و افتاد تو یه مسابقه. برنده هم شد به خیال خودش. ولی از همون موقع باید گرفتار می شد. از اونجا می کَند، می آمد بیرون. از خونه بکنه بره مدرسه، از بچگی بکنه و جوون شه. از بی خیالی و لاابالی گری بکنه و مردبشه. 

- خوب زندگی داستان همین گرفتاری هاست دیگه.

- آره. من دیگه عادت کردم به اینجا. دل از بیرون کندم. اینجا خودم و گرفتارِ غمِ بچه ها کردم. با اینا حرف می زنم، براشون آواز می خونم، براشون سیگار جور می کنم. جلسه می ذاریم و حرف می زنیم. خاطره که زیاد نداریم. چند سال بیشتر اون بیرون نبودم که خاطره بسازم. ولی اینجا هر آدمی داستان داره، خاطره داری. با همین ها گرفتاریم و خوش و غمدار.

- چند سال دیگه داری؟

- نمی شمارم دیگه زیاد. الان که می پرسی باید فکر کنم یادم بیاد! چهل سال جمعا داشتم. ده سالش هم رفته. الان هم چهل و یک سالمه، یعنی من اگر بمونم هفتاد و یک سالگی می اندازنندم بیرون. ترسناک نیست. کاش نکشم به اون روزها.

/ 1 نظر / 8 بازدید
الهه

تو این روزا این قصه گرفتاری هم واقعیه هم شایع متاسفانه [گل]