هستی

اینکه من چه هستم و برای چه آمده ام سوال همیشگی ذهن من است. اینکه آیا آدمی آفریده شده است یا حاصل فرایند تکامل تدریجی و تصادفی است؟ اینکه اگر آدمی آفریده شده است به دست یک آفریدگار یکتا و توانا و حکیم و دانا، هدف از این آفرینش با این سطح از پیچیدگی چه بوده است؟

بگذارید رک باهم صحبت کنیم. دوازده سال مدرسه و چندین سال دانشگاه، پیش فرض آموزش و مواد درسی این بود که نه تنها هستی را خدایی یکتا و توانا آفریده، بلکه او دین و پیامبر و ... هم را فرستاده. پس وحی و کتاب مبنای آموزش معنویات مدرسه بود. برای ما اینها بیش از اینکه پاسخ سوال هایی هنوز طرح نشده باشد، بیشتر سوال های امتحان بود. ما به این درس ها به چشم سوال و جواب برگه امتحانی نگاه می کردیم. به شکل تست کنکور و نکته نگاه می کردیم. در آن سنی هم که اینها را به خورد ما می دادند هم راستش این سوال های اساسی برایمان خیلی مطرح نبود، یا اگر هم بود جدی نبود. 

بزرگ شدیم. دانشگاه هم تمام شد. کار کردیم. مرد شدیم. خانم شدیم. خلاصه آدم کامل و بالغ. اما مثل اینکه زمان آن سوال ها حالاست. اگرچه بسته به شرایط آدم ها هم دارد. روند زندگی برای آدم های مختلف شکل های مختلفی دارد. برخی همچنان سهل و روان زندگی می کنند که خیلی هم برایشان مهم نیست که جواب سوال های بالا را بدانند یا نه. زندگی مجموعه ای از دستور العمل ها و ارزش هاست. اینها را هم از یک جایی می گیرند. ممکن است از دین بگیرند، یا از به اصطلاح معنویت توحیدی. خلاصه برای خودشان یک چارچوب قابل لمس می سازند و در آن زندگی می کنند. این می شود سر و ته زندگی این افراد. برای همه اگرچه اینچنین نیست. سخت و آسان می شود. پیچیده می شود. دوراهی های جدی پیش می آید و همه اینها یعنی طرح سوال های جدی از هستی. از مبدا و مقصدش. از همه چیزش. از آفرینش و تکاملش. وقتی زندگی ها با چالش روبه رو می شود این سوالات معنی دار تر هم می شوند. شکست ها، ناکامی ها و ملایمات تحمیل شده شروع پرسش است.

وقتی پرسش ها جدی باشد دیگر با اراجیف کتاب های درسی ابتدایی قابل پاسخ گویی نیست. سوال جدی است و پاسخ محکم می خواهد. پاسخی که استوار باشد تا استوار کند. برهان علت و معلول با تکنولوژی ها و فلسفه های این دوره زمانه دیگر پاسخ های قانع کننده ای نیستند. باید استدلال های محکمه پسند امروزی داشت. برای من فهم خدا به صورت درونی از وقتی که یادم می آید بوده است. در یک بافت سنتی بزرگ شده ام و مسلمان بودن هم فرض اصلی بوده است. همه چیز جا افتاده و قوام یافته بوده است. ولی هنوز به صورت مستدل نتوانسته ام خود را توجیه کنم که به غیر از این هم ممکن نیست. پای تعقل که به میان می آید، یک جای کار می لنگد. آن هم ناتوانی از درک محتوا است. 

به ویژه وقتی که نظام های سیاسی را می بینم که با دین چه کرده اند و چگونه بر مبنای آن مشروعیت یافته اند، همه چیز را آموزش داده اند، همه چیز را چیده اند و بسته بندی شده تحویل آدم ها داده اند که مبادا اضافه فکر کنیم، بیشتر دچار شبه و سوال می شود. اگر نظام های سیاسی به این راحتی توان وارونه جلوه دادن حقایق دارند، پس آیا نظامی گسترده تر چنین توانی ندارد؟

سوال های من جدی است. اولش هم با عدالت شروع می شود. قصه ای که این روزها برایم ملموس می شود. عدالت هم عدالت اجتماعی نیست فعلا. عدالت فردی. عدالت تحمیلی. اینکه به دنیا آمده ای و در یک جبر مشخص قرار گرفته ایم. جبر جسمی، جبر ژنتیک، جبر خانواده، جامعه و جبر مکانی و فرهنگی که در نهایت منجر به جبر اقتصادی و اجتماعی هم می شود. مثلا کسی که در یک خانواده معتاد و نابود در بیقوله ای در یک شهر بیمارِ جهان چهارمی به دنیا می آید. مثلا این که یکی تصادف می کند و می میرد. اینکه یکی بیمار می شود یا معلول مادرزاد به دنیا می آید. برای من هنوز سخت است که حل کردن این بی عدالتی ها را به دنیایی دیگر حواله بدهم. خیلی اما و اگر دارد. خیلی.

من ایمان و عقیده ای که با استدلال و عقلانیت قابل فهم و تعریف نیست و نمی توان چارچوب های مدیریت معقول برای آن ترسیم کرد مشکل دارم. در این سن دیگر نمی توانم با برهان علی و معلولی بپذیرم که دنیا باید آفریدگار داشته باشد. توجیهایت منطقی دیگری هم می توان برای این یافت. به دنبال پاسخ هستم. پاسخ دادن به این شبهات و سوالها مسیر زندگی نیست لزوما. ولی دغدغه زندگی هست.

/ 2 نظر / 9 بازدید
الهه

سلام بحث بزرگیه اینکه شروع کردین ولی فکر میکنم دغدغه خیلی ها باشه ، من دیدم کسایی که این دغدغه اشون هست و اتفاقا دقیقا همسن شمان البته من به شخصه خیلی با این قضیه درگیر بودم و هستم نمی تونم بگم راه حل پیدا کردم یا جواب سوال ولی یه قانون هایی سعی میکنم برا خودم بذارم که البته گاهی کلا با همه چی درگیری پیدا می کنم

الهه

میخواستم خیلی بیشتر بنویسم ولی الان فرصت ندارم دوباره میام چون واقعا این دغدغه رو دارم