رهایی

گفتم بیا کمی به رهایی فکر کنیم. هوشنگ خان پرسید به چه چیزش فکر کنیم. گفتم خوب اینکه کاری ندارد. اول ببینیم حروفش چطور توی دهن می چرند. اول «ر» می آید. برای ادا کردن «ر» که می خواهی زبان بچرخانی باید یک بادی پشت زبان بیاندازی و نوکش را جایی گیر بدهی، به سقفی، به دندانی  تا به واسطۀ آن باد، زبان لرزشی کند و صدای تِرتِری از خودش متخارج کند. رهایی اولش سخت است. سخت شروع می شود. که «افتاد مشکل». اگرچه راحت تر ادامه پیدا می کند. برای ادا کردن حرف دوم حنجره را باید گرفتار کنی. برای تلفظ «هـ» باید باد را بندازی تهِ حنجره که همچین صدای هایَش بیرون بیاید. از زبان و گیر دادن نوکش به دندان و لرزاندنش دیگر خبری نیست؛ در عوض باید عمیق باشی. از آن ته ها دست بندازی و هایی کنی و بیاریش بالا. باید تارهای ته حنجره را درگیر کنی. به حرف آخر که می رسی آنگاه معنی رهایی را انگار می فهمی. «آ». فقط کافی است هوای ریه ها را خالی کنی از پیچیدگی ها. مثل یک بادکنک که دهانه اش را رها می کنی و تازه شروع به پروازی شوق انگیز و مهیج می کند و به هر دری می پرد؛ مثل یک کودک چندساله که تازه دویدن آموخته و سبک بال از آغوش می جهد. باید «آ» را بِکِشی همچین. از همان کارها که وقتی بچه بودیم و گلودرد می گرفتیم آقای دکتر می گفت دهانت را باز کن وبگو «آآآآآ». بعد هم با آن چوب بستنی اش می آمد توی دهان آدم و تا تهِ قضیه را با آن چراغ قوه اش نگاه می کرد. تازه تازه که عقل رس شده بودم برایم سوال بود که چه کسی این همه بستنی خورده و چوب هایش را به آقای دکتر داده. یک مدتی هم که بستنی می خوردم به این فکر می کردم که چوب هایش را برای آقای دکتر جمع کنم. کجا بودیم؟ آها. حرف آخر حرف رهایی است. راحت می شوی، خلاص می شوی. انگار که از دست آن «ر» و «هـ» راحت شده ای. حالا وقت پرواز است به بی نهایت و سکوت و ابدیت.

/ 2 نظر / 10 بازدید
الهه

چی بگم والا !!! روش نگاشتن زیبا و دلفریب بود ولیکن مانع از درک موضوع نشد ، دلم می گیرد همین...[گل]

الهه

کجایی بی نقاب جان منتظر آپ جدید هستم.[گل]