متفکرم

هوشنگ خان دستشو کرد تو موهاش و کمی موهاشو به هم ریخت، بعد دستشو برد زیر عینکش و چشماشو مالید، به دنبالش بینیش رو خواروند، دستی به ریش هاش کشید و چند بار انگشت سبابه اش رو زیر بینیش کشید، چشماشو بست و دست گذاشت رو پیشونیش و سرش رو به دستش تکیه داد. کمی سکوت حاکم بود. معلوم بود داره فکر می کنه. داره فکر می کنه که چطور می تونه اونی که تو سرش هست رو بهتر بگه. روی میز یه ظرف نخودچی بود. چشماشو باز کرد، با آرامش چند تا نخود از تو ظرف برداشت و ریخت رو میز. شروع کرد دونه دونه نخودها رو خوردن. چند نخودچی که خورد گفت: «خوب من چی می تونم بگم! همینه که می گی دیگه. خودت از همه بهتر همه ریز و درشت این وضعیت رو می بینی. کمی صبر کن، من هم باز روش فکر می کنم.» اینو گفت و به عصاش تکیه زد و بلند شد. آروم آروم رفت به سمت در. دم در که رسید بدون اینکه برگرده یه مکث کوتاه کرد و گفت: «گیریم هم خیلی بهش فکر کنی، ولی تا وقتی که از این زاویه نگاه کنی، چیزی عوض نمی شه». در و باز کرد و رفت.

/ 1 نظر / 2 بازدید
پرفا

کجا رفت؟ به کی گفت؟ چی گفت؟ من نفهمیدم منظورشو! [ناراحت]