فرار نکن پسر

بخش عمده ای از زندگی تو، پسر جان، صرف فرار کردن شده. فرار کردن از خودت، از شرایطی که بر تو حاکم بوده، از جبر روزگار، از چیزهایی که دوست نداشتی. مقاومت بیهوده زیادی به خرج دادی که از این چیزها رها بشی. نپذیرفتی که بخش از اینها پاک شدنی نیست. نپذیرفتی که گاهی اوقات چاره ای نیست و تو طراح بازی نیستی. به جای کنار اومدن با اینها به فرار فکر کردی. مثل یک زندانی که سال ها به فرار فکر می کنه. 

خوب بیا یک بار فرار نکن. با مشکل مواجه شو. سعی کن حلش کنی. سعی کن تمومش کنی. فکر فرار رو برای یک شب هم که شده از ذهنت بیرون کن تا بتونی توی این سلول شب راحتی رو بگذرونی.

/ 0 نظر / 7 بازدید