امان از این همه بی کفایتی

همچنان است که فردوسی پاکزاد هم اگر بود، الان مرثیه وطن می سرود به جای حماسه سرایی. دل آدم می گیرد از این همه خر تو خری، از این همه بی کفایتی حاکمانمان. از این همه بی درایتی و حماقت دولتمردانمان. دل آدمی می گیرد از این همه ظلم و ستم ناروا که بر بندگان می رود و کسی پاسخ گو نیست و پاسخ گویی را هم زیر پا له می کنند. کسی پاسخگوی این همه ویرانی نیست، آنها که خود را خدمت گزار می نامند گردن به مسئولیت این همه ویرانی نمی نهند. دودستی قدرت را چسبیده اند و چوب زنان خر نابخردی خود را می رانند. در قهقرای اخلاقیم، به قعر اقتصاد و فقر رسیده ایم، به نهایت ناتوانی و ضعف رسیده ایم در کمال بی آبرویی هستیم و حاکمانمان در سودای لج بازی و تسویه حساب هستند. در این میان هم نه زوری دارند و نه زری. فقط دهان پر از ادعا دارند.  

/ 0 نظر / 5 بازدید